Sunday, 29 July 2012

فیروزه


الان درست دو ساعت و نیم بود که زن از خواب بیدار شده بود. همانجا روی تخت افتاده بود و همانطور که یک پایش را دراز کرده و یک پایش را خم، خیره شده بود به سقف سفید اتاق. از نور آبی رنگی که روی دیوارۀ تخت می افتاد فهمید که موبایلش دارد زنگ می زند... نگاه کرد، اسم نادر را که دید فهمید در این ساعت ها دنبال چه می گشته.
تمام بدنش را سنگینی کرخ کننده ای بغل کرده بود، عین بعضی ظهر های تابستان که از بیرون و زیر آفتاب داغ می آمد و بعد از یک ناهار مفصل زیر باد کولر می خوابید و دوست نداشت هیچ وقت بیدار شود. 
هر چند دقیقه قطره ای اشک به خاطر اینکه به یک جا خیره شده بود از گوشۀ چشمش راه می افتاد پاکش نمی کرد که راحت تر بتواند فکر کند چه اتفاق عجیبی افتاده .
 در عین حال حقیقت را هم به طور تمسخر آمیزی به خودش یاد آوری می کرد... این حقیقت که گم شدن چیزهای مختلف از جمله احساسش به یک آدم را دفعۀ اول نیست که تجربه می کند... و می دانست که دفعۀ آخر هم نخواهد بود. با خودش فکر کرد این دفعۀ چندین و چندم است که "فیروزه"، صبح که از خواب بیدار می شود می بیند که اثری از آثار حسی را که همین دیشب به یکی از آدم های دور و برش داشته دیگر ندارد. مهم نبود که چقدر تلاش کند که کوچکترین اثری از آن حس را پیدا کند... حس نبود که نبود.
بدتر از همه وقت هایی بود که به آن آدم هم چیزی از حسش گفته بود، مثل سه ماه پیش که در اتاق فرنوش و مونا را باز کرده بود و با صدای بلند گفته بود که چقدراز آنها متنفراست به خاطر حرفهایی که پشت سر دختری می زدند که تازه در شرکت استخدام شده بود، دربارۀ  روابطش با رئیس امور مالی شرکت... و اضافه کرده بود که کاری را غیر انسانی تر و پست تر از این نمی داند که آدم ها پشت سر کسی اینطور صفحه بگذارند به خاطر تفریح خودشان.. و بعد بدون اینکه به آنها اجازۀ  حرف زدن داده باشد در را به هم کوبیده و بیرون آمده بود، که البته تا اینجای کار ایرادی نداشت، مسئله وقتی پیچیده شد که سه روز بعد فیروزه به همان اتاق رفته و با  لحنی شیطنت آمیز و یواشکی به مونا گفته بود: "این دختره باز رفته عملیات... چهل و پنج دقیقه اس که توی اتاق فرجیه " و باز بدون توجه به نگاه های مونا و فرنوش، از اتاق بیرون آمده بود، که البته بعدش مونا و فرنوش هم خیلی خوب و موثر همه چیز را به او یادآوری کرده بودند و رابطۀ  سه سال دوستی آنها به همین راحتی شد که تمام شد.
یا آن روز که یادش نمی آمد کی به این رانندۀ آژانس چنین حرفی زده که: " آقا شفیع با این آهنگا که شما تو ماشینتون دارین ها... من که توی هر ماشین دیگه هم که می شینم این آهنگا رو می شنوم یاد شما می افتم"... رانندۀ بیچاره سه ماه زیر پنجرۀ اتاقش ضبط ماشین را بلند کرده بود، یا به خانه اش زنگ می زد که: "فیروزه خانوم این ابی جدیدا رو ریختم ها... جایی نمی رید امروز؟!" کار به پلیس و کلانتری کشید آخر.
این بار ولی با دفعه های پیش این تفاوت را داشت که فیروزه خودش بود که می خواست یادش بیاید،... خودش بود که می خواست یک بار دیگر حس کند آنچه که دیشب حس کرده بود، آن تپش دیوانه کنندۀ قلبش را که حتی از صادق پرسیده بود:   "یه صدائی نمیاد؟!" و او گفته بود: "چرا صدای پرینتره..."  دیشب تا ساعت نه و نیم شب شرکت بودند تا کارهای همایش را تمام کنند... الان هر چقدر با خودش فکر می کرد نمی دانست که چه شده به نادر چنین حرفی زده. دیشب، چیز جدید و عجیبی را در خودش پیدا کرده بوده و انگار که حالا باز گم کرده بود... انگار در یک انباری شلوغ که همیشه عادت داشته به شلوغی اش و آت و آشغال مورد نیازش را در همان شلوغی می جسته همیشه... حالا یک شب یک بار وسط  بریز و بپاش یک گنجشک دیده باشد انگاری که از یک کنج هیاهو پر زده رفته زیر یک تودۀ شلوغی و حالا باز خبری نیست...
 فیروزه حاضر بود همۀ انبار را آتش بزند تا همه جا خلوت شود... شاید گنجشکش پیدا شود. حاضر بود چوب حراج بزند به دار و ندارش شاید در خلوتی آن تپش باز پیدا شود... تپشی که وقتی داشت دست نادر را می گرفت که: "نادر جان یه دقه صبر کن... یه چیزی می خواستم بگم..." هیچ چیز یادش نمی آمد، سرد و خالی مثل یک تکه آسفالت.
تصمیم گرفت که هیچ تماسی را جواب ندهد و نه تنها آن روز در همایش حاضر نشود... بلکه دیگر شرکت هم نرود می دانست که در شرکت یک علامت سوال غول پیکر منتظرش است که تا  در را باز کند می آید و مثل یک پروانه روی شانه اش می نشیند و خردش می کند...
یک کاغذ و مداد برداشت... رویش تصمیمش را نوشت...
"خونۀ ارث پدرم  رو می فروشم... سه تا دلقک استخدام می کنم واسۀ خودم توی خونه... از سیامک همۀ ویسکی های این پونزده سالش رو می خرم... ببینم پولا زودتر تموم می شه... یا ویسکی ها... یا عمر من..."   
چسباند روی در یخچال.

Saturday, 30 June 2012

توریست تنهایی


گفتم تا آتیش "زوربا" روشنه و یادم نرفتدش بنویسم 
خیلی هم چیزی نمیخوام بنویسم دربارش ..یعنی یه وقتی میخواستم ولی حالا کمتر شاید چون همینکه میگم آتیشش کم شعله شده 
مهمترین عنصر موجود توی کتاب ،خود زورباست .. شخصیتی که در هر کار و هر حس و هر وجه و صبغه ای که داره بینهایته .. شخصیتی که زندگی رو به تمامی زندگی میکنه و وجهه ی انسانی و حیوانی درونش به همزیستی یا تفاهم رسیده و نرسیده و در جدل اند .شخصیتی که به سرچشمه ها نزدیکه از اون جهت که آموزش ندیده ..فقط مشاهده کرده و زیاد مشاهده کرده .. و با حساسیتی که باز هم توی نهادش هست (توی نهاد هر انسان دست نخورده ای هست ) مشاهداتش رو اندوخته و علم ساخته ازشون  
 .. علمی خاص خودش .. دستوری برای زندگی خودش

در هنگام مرگ کلیسا اعلام کرد که کازانتاکیس مرتد نمی تواند در هیچ یک از کلیساهای یونان 
دفن شود


زوربا و نحوه ی زندگیش آدم رو روبرو میکنه با این سئوال وحشیانه ( به زعم ما!)  که "چرا که نه ؟!" .. چرا نباید ؟ چه اشکالی دارد این نوع زیستن ..؟ بدون هیچ دخل و تصرفی توی ذات .. و فقط و فقط آموختنی از روی مشاهدات .. فکر میکنم نگارنده ی کتاب که آثاری از جمله مسیح باز مصلوب و آخرین وسوسه ی مسیح رو هم توی کارنامه ی خودش داره با این کتاب -که باز هم خالی از کنایه های مستقیم به مذهب نیست- این بار با طرح شخصیتی مثل زوربا .. اصل نیاز به مذهب رو زیر سئوال میبره هر چند باز خودم به خودم این ایراد رو میگیرم که اگر مذهب و پرستیدن قدرت بالاتر طی این چند هزار سال امتحان خودش رو پس نمیداد.. آدمی به این رشد و بلوغ نمیرسید که امروز "آزادی "و لیبرالیسم براش مهم ترین اصل بشه..اصلی که شخصیت زوربا هم  در مکتب "فرار از مذهب " یاد گرفته .. زوربا شخصیتی که رهایی او بزرگترین خصوصیتش هست .. رهایی از همه چیز رهایی حتی از رهایی .. رهایی حتی از لا قیدی ..  و کسی که زنان زیبا.. بهار و شراب و بچه خوک سرخ شده و همه ی چیزهای خوب رو آفریده های شیطان میدونه ولی شیطان صفته و نامه اش رو اینجوری امضا میکنه :" بنده ی شیطان صفت خدا،زوربا " .. این رهایی و خصلت مسافر گونه توی زمین رو با گوشت و پوست لمس کردن و عدم سکون به زوربا شادی جاودان و پایداری بخشیده که از اون برای هر کسی که بادی در سر داره یک الگو و یک مایه ی رشک میسازه

  نظرات عجیب و جنجالی درباره ی زنها داره که همش بر پایه ی مشاهداته .. توی اونها نظرات نابی پیدا میشه بعضا ولی چرند های هیجان انگیز هم زیاد میگه .. :"ارباب به نظر تو زنها آدمند ؟! من حقیقتا فکر نمیکنم که اونها آدم باشند .. چون اونها آزادی رو نمیخوان .. میخوان در بند باشند .. میخوان اثیر تو باشند (نقل به مضمون ) من به دختره گفتم که نمیخوام توی جشن کلیسای ده شرکت کنم ولی تو که از صبح داری خودتو آماده میکنی برو و توی جشن شرکت کن .. میدونی به من چی گفت ارباب ؟ گفت نمیخوام برم .. میخوام با تو بمونم ..گفتم مگه تو نمیخوای آزاد باشی .. من میگم که میتونی بری .. گفت نه نمیخوام آزادباشم .. میخوام پیش تو باشم .. " ..  اینجور اظهار نظر ها هم که در جای جای کتاب به چشم میخوره بسیار بسیار تفکر بر انگیزه در باب اینکه زنها موجوداتی هستند که براستی باید اونها رو از نو شناخت (به جهت آرامش روحم  جلوتر نمیرم توی این بحث)ا

زن با مادرش رفته سفر و منو کرده اند توریست تنهایی .. لذت میبرم ازش ولی مثل هر جایی، درباه ی تنهایی هم نظر       توریست هاش با نظر ساکنینش فرق میکنه
فکر میکنم زوربا یک ساکن حقیقی تنهاییه .. کسی که از تنهایی خودش هم لذت میبره همونجور که از نواختن سنتور .. که از خوردن کباب .. که از عشق بازی به حساب 

یکی از ... های ناطق مطلق درسرزمینم باز نطقی کرده در باب لزوم رشد جمعیت 
دوستی فرزانه هم بحثی ایمیلی راه انداخته اند در باب اینکه چرا همچین حرفی و اینکه از منظر های گوناگون این بحث مورد بررسی قرار بگیره مخصوصا از جهات جامعه شناسی و مردم شناسی توی سرزمینمون . 
جالب تر و غم انگیز تر از همه جانبداران مذهب هستند با استدلال های پوسیده ی علمایی و حوزوی و خلط مبحث های عجیب غریب و با اون طنز و تحقیر نهفته ی درون کلامشون نسبت به عقیده ی مخالف و برتر دونستن حتمی خودشون بدون نیاز به اثبات و حتی   جور در  آمدن با عقل.. بعنوان کسی که برای مذهب حرمتی پدرانه قائلم .. زجر میکشم که کسی این پیرمرد رو در تورنمنت های  استدلالی نوین دوباره شرکت بده ( مخصوصا با این نماینده ها ).. فکر میکنم که همونی هم که ازش مونده اینجوری به فنا میره .. دلم  میخواد برای مذهب یه تختخواب نرم درست کنم .. بهش بگم چیزی نیست .. عیبی نداره .. بخواب .. ما از پس خودمون بر میایم .. بعد پتو رو بکشم روش پیشونیشو ببوسم و چشمای خیسشو پاک کنم 

...  






Thursday, 31 May 2012

از سنگ ناله خیزد بات هو کرز

 امروز روزی است که یک انسان میتونه یک چیزی بنویسه ،، از جنس یادگاری ..
دو هفته ی گذشته خیلی خیلی پر شلوغی بود .. خیلی پر صدا پر رنگ پر نور پر مزه ، .. پر حس ..پر درد پر اعصاب خردی .. پر از سفر
ولی نمیخوام ازشون بگم .. چون میخوام از امروز بگم  ،، از امروز عزیز ،،
امروز روز آخر کار من در شرکت فخیمه ی " بزرگ " هست .. شرکتی که خیلی بزرگ است .. و خیلی بزرگ بود .. انقدری که در درون وجود من حس مبارزه رو برمی انگیخت .. من با هر چیزی و هر کسی مبارزه نمیکنم ،،یک وجود باید خیلی بزرگ باشد تا من باهاش دست و پنجه نرم کنم .. وگرنه عین گذاشتن دوچرخه روی دنده ی سنگین میشه توی سرپاینی ،، اصلا ارضا نمیکندم  ، حریف قبلی که باهاش مبارزه کرده بودم و هنوزم دارم میکنم " خدا " ست . .. که به حریف  فابریکم  تبدیل شده .. این شرکت هم از همون اول که شروع به چموش بازی کرد و قصد  به بند کشیدن من رو کرد.. بهش گفتم که با بد  کسی داره  سر شوخی رو باز میکنه ،، قبول نکرد ،، حالا بگذریم ،، نمیخواستم اصلآ به اینجاها بکشه و از خشونت بگم .. میخواستم از خوشی بنویسم ، 
توی این آخرین روز رفتم آخرین صبحانه رو پیش لاک پشت ها بخورم ./ صبحانه مخصوص خودم رو با تو اگز و بدون بیکن و با اون سیب زمینی تنوری ها که پوستشون بهشونه هنو .. بعد فک میکنی چی شد ؟ یارو گف ما اون سیب زمینی ها رو یه جوره دیگه میپزیم و اون صحنه ی عجیب رو جلوی چشم من آورد .. سیب زمینی ها رو حلقه حلقه کرده بود با پوست و چیده بود روی اون صفحه ی تخت گریل .. با کره .. داشتن جز جز میکردن .. و محصول چیزی شده بود                                      " اشبه الموجودات  خلقا و خلقا به ته دیگ سیب زمینی سلام الله "  شما یک لحظه خودتو بذار جای من .. اشک توی چشمم حلقه زد .. انگار گریل به  زبون بی زبونی میخواست به من بگه "نرو مرد جوون .. ای تو که شرکت های بزرگ رو به زانو در میاری .. " سرم رو انداختم پایین و امدم بیرون و سیب زمینی ها رو دونه دونه نمک زدم با یه  کمی کچاپ خوردم ..همینجور  که میجویدمشون ورد نرو نرو گرفته بودن .. ولی وقتی یه مرد تصمیم میگیره .. نمیتونه به خاطره هیچ چیز ، حتا ته دیگ سیب زمینی توی غربت ، تصمیمشو عوض کنه ..
از درد دل ماهی ها و لاکپشت ها بگذارید چیزی نگم .. ولی برای ثبت توی تاریخ مینویسم که بعد از کلیسای سنت جوزف و نیاگارا و ساسپنشون بریج و چنتا چیز قشنگ دیگه .. اون گردن دراز و ول معطل شما عزیزان لاک به پشت منتهی به اون دو تا خط  قرمز پشت چشم های صبورتون توی خاطرم میمونه ،، هر چند که امروز فرصت نکردید که سرتون رو طرف من برگردونید ولی میدونم که تو دلتون چی میگذره و میخوام بگم که من هم همینطورم عزیزان ،،،
زمان ناهار توی باغ توی جو سنگینی برگزار شد ، چون هم نهاریم و دختر مرموز تلفن حرف زن نیومدن .. فک کنم چون تاب دیدن من برای آخرین ناهار رو نداشتن ،.. من هم ملامتشون نمیکنم ،، جدائی سخته ..
خلاصه شرکت بزرگ امروز هر چی داشت رخت روی دایره ،، حتا این همکار مغز مکعبم دامن کوتاه هم پوشید .. ولی مرد تصمیمش وقتی با ته دیگ نلرزه دامن کوتاه که دیگه ...
چینی عزیز دلم هم اومد .. که از نشانه های قدرت خداست خودش .. انگار خبره فوت یکی از عزیزان چینی خیلی نزدیکش رو شنیده باشه .. گفت که شندیم که امروز روز آخرته ..  گفتم اره و لبخندی زدم ،، گفت که من رو میس میکنه ،، خواستم یه چیزی بگم که فقط ایرانیشو میدونستم ،، فک میکنم باید بعضی حرفا رو که این اینقدر ابزار دست هستند آدم به چند زبون یاد بگیره .. بعدش در آمد گفت که فقط خواستم بگم که اگر امروز روز آخرته .. فردا رو توی تایم شیتت نباید DDO پر کنی ..با لبخند پهنی حاصل از گفتگوی درونم ..  گفتم OK .. و چندتا حرف دیگه به اون لیستی که باید از دیکشنری چینی نگاه کنم اضافه کردم ،، ایشالا بعدن واسش DHL میکنم //    
از دوشنبه جای جدید شروع میکنم ،، با خونه ی جدید .. و همون همسر قدیمی ،،
کتاب زوربای یونانی رو دارم میخونم .. بسیار زیباست .. و وقتی تمومش کردم یه چیزی دربارش مینویسم ،، که بمونه باز ..
فیلم DICTATOR رو ببینید .. کف زمین پهن نشدید از خنده مهمون من ..
ایام به کامم میباشد .. شکر دارم از حریف شرب مدامم ..

Sunday, 13 May 2012

زنانه

و خش خش خشن و خشک و خالی کلماتی 
که زور میزد و باز از خروج عاجز بود 

در آخرین لحظات حیات مندرس تو 
چه حس " مخملی اندامیانه " ای  دارد 

دو دست قرمز و سردم به روی حنجره رقصان
  به کار کشتن تو مستدام و خوشحالند 

و ذهن من که ز درک زنانگی عاجز 
همیشه بوده گرفتار و توی این فکر است 

که دست و پا زدنت زیر دست و پای دلم 
 چه جنبش و حرکات " زنانه " ای  دارد

اردیبهشت 91 
کلگری   

Tuesday, 8 May 2012

من نژاد پرستم یه نژاد پرست کثیف یا تمیز ..


اولین تجربه من در مواجهه با یک نژاد دیگه برمیگرده به سنین کودکی من که   توی وچه ی ما ساخت و ساز بود و یک گروه افغانی آلونکی ساخته بودند و شبها توی اون زندگی میکردند و حالا که فکر میکنم احتمالا باهم شوخی و بازی و زندگی هم میکردند ،، ولی اون موقع فکر میکردم که مدام دارند نقشه های خبیث میکشند ، یا اصلان فقط همینجوری با چشمهای مثلا نقره ای و مات نشسته اند و ابروهایشان به مدل  آدم  جدی و عصبانی است و زل زده اند و هیچ کار نمیکنند یا فوقش بچه ای چیزی میخورند تا صبح که دوباره بیدار بشوند ، با مادرم که دست در دست از سر کوچه میومدم نگاه میکردم به آلونک افغانی ها و شاید تهدید میشدم که اگر بچه خوبی نباشم به اونها سپرده میشم .. بعید هم نیست یکی دوبار در اوج شجاعت تا دم  درشون رفته باشم و بوی بسیار بدی شنیده باشم و فرار کرده باشم ، و ادامه داده باشم به تکمیل تخیلات و فانتزی ها ..  

صحنه ی حقیقی مواجهه من با افغانی ها هم در اون موقع بر میگشت به صف نانوائی .. نون از تنور که در میومد مثلا ۴۰ تا .. یه افغانی از همون آلونک یه از آلونک کوچی بالائی میومد و مثلا ۲۰ تاشو میخرید و نچ نچ و گاهی تیکه تحقیر آمیزی از مردم توی صف که مجبور بودند برای تنور بعدی ۱۰ دقیقه منتظر بمونن رو تحمل میکرد و گوشه های چشم باریکش رو باریک تر میکرد و توی چهرش رنج رو میشد دید . اون موقع با خودم فکر میکردم که مردم نمیدونن که داران با کی شوخی میکنن ، و به کی نوچ نوچ میکنن ، این افغانی اگر بخواد میتونه همه ی اینها رو بزنه تیکه پاره کنه و نمیفهمیدم که اینهمه نجابت واسه چی به خرج میدادن انها که اونقد وحشی بودند ، توی همون صف کم کم قصه های رو هم شنیدم که توی کوچه پنجم یکی از همینا چه بلائی سره اون دختره آورده یا از خونه ای که رفته بوده واسه کار چی دزدیده  یا ...

این موند توی من ، بدم میومد از افغانی ها ، تا اینکه امدم توی دانشگاه یه رفیق داشتیم که دختره خیلی روشنفکر و اهل کتاب و کتابخونی  و خیلی خیلی با سواد بود ، مدت ها با هم کار کردیم و از هم صحبتیش و دانش و فرهنگش لذت بردم . تا اینکه بعد از فارغ التحصیلی  توی چت ازش پرسیدم خوب مهندس کجائی تهرانی امدی یا مشهد موندی ؟ .. گفت " هرات ام " ... که این دو تا ضربه داشت .. یکی اینکه میشه از کسی خوشت بیاد و ۴ سال کارگاه فیلم و کتاب برگزار کنی باهاش بدون اینکه بفهمی از کجای دنیاست ، دوم اینکه افغانی ... یه افغانی جدید ... ولی باز هم دید من رو نسبت به کلیه اون نژاد عوض نکرد ، گفتم خوب این استثنا بوده ، حتا دلم سوخت براش گفتم کاش میتونست بیاد ایران و بمونه ، که بعد ها تر فهمیدم که هیچ هم دلش نمیخواد و نمیخواست که ایران بمونه،
    
سومین تصویر .. تصویره کارگرهای ساختمونهای سر کارم بودند ، که به چشم دیدم که چطور کار میکنند با صداقت و سخت و با وجدان . و در مقایسه با کارگرهای فلان جائی و فلان جائی داخل کشور چقدر کم درد سر تر و پر کار تر و بهترند .. با زندگی خصوصی شون آشنا شدم ، با زن و بچشون که تعریفشون رو میکردن ، که بچه ( به پسر میگن بچه ) ۵ ساله ام داره میره مکتب قرآن .. یا برام دختر نومزاد کردن یا ... درکم بهتر و روشن تر شد از فضا ی اون مملکت ... ولی هنوزم بدم میومد ، نمیتونستم مثلا باهاشون هم سفره بشم هیچ وقت ، .. خیلی بد و عجیب بود .. باورتون نمیشه ، میترسیدم ازشون عین همون بچگی ، همین الانشم میترسم . ( ترس ندارن ؟! ) 

 تا اینکه امدم اینجا ، سرزمینه ۷۲ ملت ،.. جائی که توی ساختمون اولی که زندگی میکردم توی یک راهرو ۷ نژاد مختلف کنار هم زندگی میکردن ، جائی که گریزی نبود و نیست از مواجهه رو در رو با تمام  نژاد ها ،، از چشیدن مزه هاشون . از دیدن لباس ها رنگ  صورتها .. تحمل اخلاق ها .. شنیدن لهجه ها و صدا ها و بوهاشون ... ای وای از بوهاشون ،، بوی تنشون .. بوی دهنشون و بوی غذاهاشون  .. . اینجا فهمیدم که مشکله من فقط با افغانی ها نیست .. من از چینی ها هم حالم بهم میخوره و نمیتونم روی زمین ببینمشون چون صد درجه از ما ایرانی ها عقده ای تر هستند .. از هندی ها و تمام  ادا و اطوارشون و بوی گندشون بدم میاد ، پاکستانی ها رو میخام تیکه تیکه کنم که اینقدر درد سر واسه خاور میانه ایجاد کردن با نفهمی و خشکی مغزشون و رنگ سیاه چرک پوستشون و اون ریشهای بلند و بی سیبیلشون و آب چکون توی شرکت راه رفتنشون بعد از توالت .. و نماز جمعه رفتنشون ،... از همه ی اینها بدم میاد .. البته هستند کسانی که ازشون خوشم میاد ،، مثلا سیاه پوست ها اونهم بعضیشون رو .. یا با اروپائی ها هم مشکلی ندارم با مکزیکی ها همینطور ،، شاید بهتر باشه بگم من از هر چیزی و هر کسی که بو بده و بیچ باشه ( مثل چینی ها ) بدم میاد ، ولی خوب این صفت نژادیشونه ، یعنی من از اون نژاد هاست که بدم میاد ،، از افغانی ها هم هنوز خوشم نمیاد ،، نمیدونم چیه ماجرا ،، رفته توی مغزم ، و البته فکر میکنم که توی این مدل تفکر توی هم وطنانم تنها نیستم ، ( این وسط من فکر میکنم از استریو تایپ نفرت از اعراب تا حدودی عقب موندم ..خیلی باهاشون مشکلی ندارم ، نمیدونم چرا . شاید چون تمیز و مرتب بودن اونهاشون که تا حالا دیدم و خیلی بدجنسی ندیدم ازشون . )

این اتفاقهای نژاد پرستانه اخیر که توی ایران افتاده درباره ی افغانی ها من رو به فکر وا میداره که چطور مردم مملکتم و خودم اونقدر چنین تفکری رو داریم که به دولت  پشتوانه مردمی کافی رو میدیم که همچین رفتارهایی بکنه و بعدش باز بر آشفته هم میشیم و به گوشه ی قبای روشن فکری مون هم بر میخوره ،، که ای وای .. در مملکتی که نام آن در پاسپورت من هست اتفاقی افتاده که البته با عقیده من انطباق نسبی دارد ولی اصلا مد روز نیست و من حتما باید در این جهت پستان مبسوطی به تنور بچسبانم ، که کسی فکر نکند من طرفدار آپارتاید هستم ،

که فکر میکنم باید خیلی خیلی جدی تر از این به قضیه نگاه کنیم ، من از خودم آغاز کردم .. و میدونم که تا وقتی به بدی " بد امدن " از کسی متفاوت با خودمون پی نبردیم ، و به خودمون حق میدیم که از لر و ترک و " دهاتی " گرفته تا افغانی و چینی و هندی و پاکی .. بدمون بیاد .. ( که من در مواردی که گفتم این حق رو به خودم میدم ) .. ما دچار تفکر طبقاتی هستیم ،، و دچار آپارتاید ذهنی هستیم ،، و اگر این چیز بدی هست ،، باید باهاش روبرو بشیم و درمانش کنیم ،، نه اینکه با جانبداری پوچ و احمقانه از ضدش فقط روی حس های درنمون سرپوش بزاریم و انکار کنیم ..  شاید بتونم بگم که نژاد پرست به معنی کسی که از نژاد خودش خیلی خوشش میاد هم نیستم .. چون من هیچ تعصب و جانبداری ای نسبت به نژاد ایرانی هم ندارم در حال حاضر .. و فکر میکنم با فرض اینکه کسی هم فکر من وجود داشته باشه باید خودم رو در دسته و طبقه ی جدیدی از تبعیض گذاران قرار بدم .. 

 بحث تبعیض نژادی ممکنه اسمی داشته باشه که برای ما و به گوشمون سنگین بیاد .. ولی زیر شاخه ی بزرگتری به نام آپارتاید یا تبعیض قرار میگیره .. و این سر شاخه ی بزرگ از معمول ترین صفات ما ایرانی هاست ..ما که مدام در حال طبقه بندیو امتیاز دهی بر حسب طبقه هستیم .. ما که برای کنکور خودمون رو میکشیم چون میخواستیم طبقه مون رو بالا ببریم .. یا صد ها مثال ریز و درشت دیگه .. به قول یه افغانی که اینجا باهاش صحبت کردیم .. ما ایرانی ها توی خودمون هم تبعیض نژادی و طبقاتی داریم .. چه برسه به نژاد های دیگه .. نمیدونم چیکارمیشه کرد .. شاید واقعا باید عین رنگ قرنیه چشممون این رو هم بپذیریم ..

Monday, 23 April 2012

قطار


یک روز صبح، اواخر ماه می، ساعت 7 صبح که خورشید تنبل اواخر بهار به سختی خود را از پشت برجهای مرکز شهر بالا میکشید، آقای "هون پی" از مدیران میانی بخش کنترل کیفیت شرکت "هیتاچی" در شهر ناکازاکی از خواب برخاست و مثل هر روز این جملات را تکرار کرد : "امروز بهترین روز زندگی من است ."
از اتاق بیرون آمد و به دستشویی رفت، حوله ای از کمد دیواری برداشت و زیر دوش ایستاد . دمای آب که دلخواه شد سرش را با شامپوی مخصوصش شست، ریشش را اصلاح کرد و قبل از بیرون آمدن از دستشویی دو دقیقه درآینه به چشمان خود خیره شد . کتری برقی را پر آب و روشن کرد، از روی میز تحریر اتاق کارش جعبه ی عطر "ریچی" را در کیفش گذاشت و بعد برای بیدارکردن همسرش به اتاق رفت . بوسه ای به گونه ی او زد وبه آرامی در گوشش گفت : "صبح شده عزیزم، بیدار شو "
همینکه از راهرو به سمت آشپزخانه می آمد تا بر روی بالکن کنار آشپزخانه چند نفس عمیق بکشد، صدای در او را متعجب نمود. پشت درمردی را دید بلند قد و خوش اندام با دسته ای گل سرخ شلوار سفید و پیراهنی سبز . مرد سلام کرد و گفت : " سای کورو هستم " . هون پی گفت که " جین " هنوز بیدار نشده و سای کورو میتواند داخل بیاید و منتظر او بماند، با لبخندی سرد و مودب مرد رابه داخل هدایت کرد و با آرامشی خاص سرتا پای او را برانداز نمود . در همین حال جین بیدار شده بود و از اتاق بیرون آمد، بوسه ای به گونه ی هون پی زد و جلو رفته به گردن سای کورو آویخت در حالی که زبانش را تا انتها در دهان او فرو برده بود . هون پی که گونه اش را پاک میکرد لبخند بر لب به سمت بالکن ادامه داد .
جین بلند و سر خوشانه گفت که سای را دیشب در بار دیده و قرار است امروز را با هم بگذرانند و مطمئن است که روز خوبی خواهند داشت و شروع کرد به گفتن برنامه ی آن روز . هون پی صدای محوی میشنید بر روی بالکن و نفس های عمیق و کشدار میکشید و چشم دوخته به خورشید صبحگاهی ناکازاکی از طبقه ی 29 ام برجش چشم اندازبدیعی از مه بر فراز شهررا می بلعید قطار را دید که به سرعت باد بر روی ریل ها میگذشت. به داخل آمد و برای خودش چای ریخت و روی میز گذاشت، به دستشویی رفت و پشت سرِ جین که از حمام بیرون آمده و موهای لخت و بلندش را میبست ایستاد ، پشت گردنش را بوسید و گفت : " نمیخوام دخالت کرده باشم .. ولی نمیدونم متوجه لکه ی زرد رنگ پشت شلوار دوستت شدی یا نه ! " . جین را گویی برق گرفته باشد، از دستشویی بیرون زد و به سای کورو گفت که بلند شود و چرخی بزند و مرد هم بی خبر از همه جا این کار را انجام داد .
زیر تندر و صاعقه ی فحش و بد و بیراه جین بود که سای کورو ی تحقیر شده از در بیرون انداخته شد و جین ،پکر و بهم ریخته پشت میز چای، روبروی هون پی نشست. مرد بلند شد تا برای او چای بریزد ، جین گفت : " البته سه ماه مدت کمیه برای نظر دادن ولی..فقط دارم بلند فکر میکنم .. شاید پیشنهادم برای رابطه باز زن و شوهری بهترین پیشنهاد نبوده ." هون پی که استکان چینی گل سرخی را پر از چای میکرد آهسته گفت : " به خودت زمان بده عزیزم . " جین گفت : " باز خوبه که تو کمکم میکنی و گرنه من شاید از ترس تنهایی و شایدم از روی خامی به هر کثافتی پا میدادم . واقعا ازت ممنونم ." هون پی لبخندی در جواب میزند . " من میخواستم با این ازگل آخر امشب برم "واگنر" ... میخوای با هم بریم ؟!" هون گفت : " آه عزیزم .. فکر بسیارخوبیه ولی متاسفانه من امروز رو تا فردا صبح به سیلوی قول دادم . "  چای جین را جلوی او گذاشت . جین بعد از اندکی مکث پرسید :" این همون برزیلیه نیست که میگفتی بومیده؟! " هون پی که جرعه ای چای مینوشید گفت : " من زیاد سختگیر نیستم. "   

Thursday, 19 April 2012

سگ بزرگوار

مدرسه ای که میرفتم برای سه سال اول و دوم و سوم دبستان ،اسمش شهید مفتح بود، و بعدتر که بزرگ شدم و از دمش رد شدم   فهمیدم که چرا تنها خاطره ی پر رنگم از سالهای ابتدای مدرسه بوی مافوق گند دستشویی ها بود، واسه اینکه کل اون حیاطی که من فکر میکردم که توش میدوم و بازی میکنم مساحتی اندازه ی نعلبکی داشت . و طبیعیه و متواتر و دائم احتمالا که با اون رژیم غذایی بچه های دهه 60 کسی اونور حیاط میگوزیده و ما اینور همین جوری که جدول ضرب رو با آهنگ میخوندیم حس گهی نسبت بهش پیدا کنیم ، تا آخر عمر همراه 
ولی هدفم از گفتن مدرسه این نبود بلکه این بود، که بگم سر راه برگشت از مدرسه نمیدونم کلاس چندم بودم که یک پسر نسبتا عقب مونده به اسم فرزاد جلوی راه من رو میگرفت، و از اون وحشیانه تر این بود که پسر دیگه ای به نام اصغر ( دقیقا اصغر بود شوخی نمیکنم ) اون فرزاد رو میفرستاد سراغ من .. دقیقا یادمه میگف رفیقمون اومد .. بگیرش .. . و من با وجودی که ازشون بزرگتر بودم از نظر جثه و حتی میدونستم که چجوری میشه حالشون رو گرفت .. با حالت بزرگوارانه ی احمقانه و رقت باری میگذاشتم که اونها من رو مسخره کنن .. و چیزی بهشون نمیگفتم .. چون دلم براشون میسوخت یه جورایی.. شاید چون میدیدم که عقب مونده است و اصغر هم یا مدرسه نمیرفت .. یا شبانه میرفت یا هر کوفتی و من توی مدرسه شاگرد اول بودم و معلم ها بوسم میکردند مدام .. چون تپل و مامانی بودم - از امتیازاتی داشتم شرمنده بودم و احساس مسئولیت میکردم - خلاصه که دلم میسوخت و به بازی مسخره شدن تن میدادم .. یه بار حتی یادمه که اصغر با یه کلوخ ازپشت من رو زد و کلوخ توی سرم خرد شد .. و من با اینکه دردم گرفته بود با لحن خیلی خیلی احمقانه و دلسوزانه و معلم پرورشی وار گفتم "آااااییی .. سرم درد گرفت " که معنا و مفهوم
آن این بود که اصغر جان این چه کاریه که شما نجام میدی .. مگه نمیدونی پسر گلم که نباید سنگ به سر کسی زد ..

صدایی هنوز توی گوشم هست از اصغر و اون پسر عقب مونده که با همون لحن ولی با صدای بلند .. خیلی بلند عربده میکشیدن و ادای من رو در میآوردن ... و اصلا جوری شد که اصلا بازی از اون روز عوض شد .. من از جلوی خونه شون که رد میشدم فقط همون ادا رو در میاوردن و میخندیدن .. و من .. من احتمالا فقط نگاهشون میکردم .. چون جزئیات چهره ی جفتشون .. از آبی که کنار دهن فرزاد آویزون بود و کله ی کچلش و جای جای شکستگی روی سرش .. تا زخمهای کثیف کنار لبش که با پماد زردی  چرب شده بود .. و اصغر با شلوار ورزشی خیلی خیلی کهنه .. آبی رنگ .. و دستی که مدام توی شلوارش بود توی مغزم حک شده
  
شاید توی دوره ی راهنمایی بود .. که توی مدرسه ی خیلی خیلی بزرگتر و بهتری بود .. و با خودم فکر میکردم که کاش اصغر رو مسخره میکردم .. یا کاش فرزاد رو میزدم .. یه بار برای همیشه ..میدونستم که میتونستم .. جونور وحشی ای درونم میخواست برگرده به اون زمان .. و هر دوی اون ها رو جر بده .. ولی باز نمیشد وتوی دلم موند که اون دو نفر رو بزنم .. یا هر کس دیگه ای رو .. آره من هیچ وقت هیچ کسی رو نزدم .. ولی خوب اینطور نبود که کتک نخورم .. و همیشه قصه همینجوری بود .. نقش آدم بزرگوار رو انتخاب میکردم

امروز توی چشمای سگ پیر درونم نگاه میکردم .. که سر این قضایا خیلی شرمنده اش هستم .. یه ربع توی چشمای هم نگاه
 میکردیم  همه ی اینها رویادم آورد .. و خیلی خیلی قصه های دیگه رو . با همون نگاه آروم و معنی دار همیشگیش .. بدون اینکه کلمه ای حرف بزنه .. حس کردم حتی یه قطره اشک داره از گوشه ی چشمش میاد .. من نمیخواستم این صحنه رو  ببینم ..زیر گلوشو خاروندم ورفتم سر کار .. در رو که بستم میدونستم هنوز توی آینه داره نگاه میکنه .. 

Thursday, 12 April 2012

بوته or Medium

همیشه دوس داشتم - از همیشه منظورم زمان هائی خاص هست که دقیقا نمیدونم کی هستند -  که وقتی شروع به نوشتن میکنم .. یا هر چیزی که مینویسم  ، نک و نال نباشه ،، داستان ستم کشی نباشه . شرح حال قربانی در زمان  اعدام .. یا حکایت آن مرد که زن گرفت و بسوخت یا بسوزاند و اینها به همچنین ، .. نه که این حرفا رو نزده باشم ، نه که از این حرفا کم زده باشم ، و حتی نه اینکه از این حرفا رو زدنم گذشته باشه ، یعنی دوره اش  تموم شده باشه ،، نه . اینکه فقط بتونم نگه دارم خودمو .. و اینکه بتونم چیزی بنویسم ورای نک و ناله شخصی .. همیشه برام ارزشمند بوده ، 
در کامنتی که از یک دوست گرفتم ،، نوشته های مثلا یکی دوتای اول اینجا هم تعبیر شد به شعار .. که من انها رو نوشته های تحلیلی میدونستم ، ولی خوب این حرف هم میتونه اعتبار داشته باشه حداقل در این حد که دوری بشه در فکرم از شعار دادن ، چون من اصولا آدم شعار بده ای هستم بیست و هشت ساله از خارج .. و اگر جلوی خودم رو نمیگرفتم شاید الان جای این آدمهایی بودم که توی دشمن شکنیه دو روز بعد از دهه ی ثانوی بهمن  پشت بلندگوهای سبزی فروشی مشت میکوبند به فک استکبار- که توی راه خارج من دیدم چند تا مشت توی آب افتاده و فهمیدم اینها مشت های کم جونی بوده که به خارج و پیش  استکبار نرسیده - . همچین آدمی هستم من ، که اگر کظم شعار نکنم خیلی به صورت زیر پوستی و نخود آگاه که از خزیدن مورچه ای روی سنگ  سیاه در شب تاریک نامعلوم تر باشه - برای خودم البته چون علی الظاهر برای سایرین از بلی دانسینگ مرحوم کلنل قذافی  ( روند ذهنی رسیدنم از اسب آبی به قذافی رو باید توی ی پست جداگانه بنویسم یه روزی )  در صفحه ای با زمینه ی  سفید یا بلکم صورتی معلوم تره - به "پخش شعار"  -  هست همچین چیزی  ؟!  -  تبدیل میشوم  (هر کس این جمله رو تا ته خوند و کظم خشم کرد و فحش فامیل به من نداد ..  بگه باهاش حساب میکنم ) .. 
   این از همین سرچشمه میگیره  (هزار سال بعد دانشمندانی از کره ی جنوبی ارزش همچین جمله بندی رو میان از غار نگاره های خارج کشف میکنن ) که دلم میخواد نوشته هام تکان دهنده باشه .. الهام بخش باشه  .. و فقط اینجور نباشد که افسردگی را زیاده کند و حس گشادگی و رخوت را که اپیدمی همگانی است و راقم این سطور هم از آن خلاصی ندارد  دامن - یا حتی سارافون -  زند ..
.مشکلی که با یک دوست دیگر یکباردربارش حرف زدم این بود که توی نویسندگی هنوز به اون پایه از قوت نرسیدم که بتونم مفاهیمی که توی مغزم شکل میگیره رو به صورت نوشته در بیارم و بریزم روی کاغذ ، این همون مشکلیه که با شعر دارم و همون مشکلیه که با داستان کوتاه دارم ،،  یعنی یا باید یه چیزی واقعا اتفاق افتاده باشه تا شعر یا داستان کوتاهش کنم .. یعنی بتونم از اینی  که واقعا در دنیای بیرون یه مفهومی در یک اکت یا یک ماجرا مخفی شده استفاده کنم و نقلش کنم  ، یا باید بزنم به در بی معنائی و بازی کنم با کلمات و ببینم تهش چی در میاد .. میشه بازی و به کار بردنه یه سری تکنیک ( که اکثرا توی شعر برام اتفاق میفته ) که منظور نظر بنده نیست ( چون همه ی حرفم اینه که میخوام مفهومی از پیش معلوم رو در قالب شعر یا داستان بیان کنم  .. ) ..
این میشه که در هر بوته ای نا موفق عمل میکنم و گوشه کنار اون مفهوم میزنه بیرون از متنم ،
یه چیزی باید به عنوانه حلقه ی مفقوده وجود داشته باشه این وسط که این بال بال زدن رو به نوشته تبدیل کنه .. هر چند که میدونم که مثلا ایده ی رمان های بزرگ یا داستان کوتاه های جذاب  و زیبا هم خیلی هاشون به دست آمده از مشاهدات عینی نویسنده هستند و تجربه شخصی و نیمه شخصی نویسنده هست که روی کاغذ میاد که نگاه و تکنیک نویسنده بهش رنگ و بوی یه اثر حرفه ای رو میده ، این میشه نویسندگی به مثابه عکاسی ،.. ولی دارم از اون جنبه ی  نویسندگی حرف میزنم که فکر میکنم وجود داره .. جنبه نویسندگی به مثابه  نقاشی ،، ولی نه نقاشی از روی مدل .. نقاشی از درون ذهن استاد .. چیزی که صاحبش تو باشی ،، چیزی که تا به حال وجود نداشته و تو الان با ترکیب جدیدی از آدم ها ،، ترکیبه جدیدی از روابط و ترکیبه جدیدی از احساس ها خلقش کردی .. همچین نوشتنیم آرزوست ..
نمیدونم از کجا باید شروعش کرد ، ولی میدونم که یکی از همین روزها این کارو میکنم .. یاد میگیرم .. 

Wednesday, 4 April 2012

اراده گرایی


آدم ها توی زندگی دو جورند .. یه سری اهل اراده گرایی و تصمیمات بزرگ هستند و یه سری نیستند 
از تصمیم بزرگ منظورم تصمیماتی بر خلاف جهت جریان آب هست .. تصمیماتی که فرد در ابتدا هیچ تاییدی روی اونها دریافت نمیکنه و فقط و فقط به صرف داشتن اراده ی شخصی به امری انجامش میده
توی دنیای مدرن تمام روانشناس ها و تمام کسانی که انسان ها رو میخوان راهنمایی کنند انسان رو به اون سمت سوق میدن ..  .. یعنی میگن که اگه کاری رو دوست داری انجامش بده .. ولی این برای همه درست نیست و کار نخواهد کرد.. حالا میگم چرا 

بعضی از انسانها نمیتوانند تحمل کنند آنچه را که خلاف جریان شنا کردن برای اونها به ارمغان میاره .. بهترش رو بخوام بگم اینه که وقتی شما توی ذهنت این میگذره که به طور مداوم نیاز به تایید از طرف بقیه داری، نخواهی توانست کاری رو بر مبنای اراده ی خودت انجام بدی .. چون بعد به این چاله خواهی افتاد که مدام از بقیه درباره ی اون مسئله ی شخصی و مبتنی بر اراده ات  درخواست تایید میکنی و در اکثر مواقع بدستش نمیاری یا تقلبی بودن تایید ها رو حس میکنی . سرخورده میشی 
پس کسیکه توی عمرش هیچ وقت تصمیم بزرگ واراده گرایانه نگرفته رو نباید تشویق به این کار کرد .چون ملزومات ذهنی چنین حرکتی رو نداره .. درسته که ممکنه تحت تاثیر یک جوششی چنین کاری انجام بده ولی این میتونه باعث شکست سختی براش باشه  

یک مثال این کار جدا شدنه توی زندگی زناشویی .. که این روزها بسیار بسیار زیاد اتفاق میافته .. 
تربیت جدید و امروزی جوری القا میکنه که باید ایستاد و نباید کوتاه آمد و نباید تحمل کرد و باید جدا شد اگر زندگی بر پاشنه ی مراد ما نمیچرخه .. باید رفت دنبال نفس تازه .. حرف تازه .. عشق تازه .. این توی حرف بسیار جذاب و دوست داشتنیه ولی اکثرا الزامات این امر رو فراموش میکنند و به ورطه ی خیال بافی در مورد انتخاب اراده گرایانه شون میافتند  .. که از جمله ی مهم ترین چیز هایی که اکثرا فراموش میشه اینه که توی همچین راه هایی انسان غالبا تنها خواهد موند . حتی کسی رو نخواهد داشت که درک کنه شرایطش رو ..  و باز اینکه غالبا فکر میکنند که همین که کاری بر مبنای رویاهای ذهن انجام دادند نفس این عمل اونقدر مقدسه که میتونه تمام مشکلات راه جدید رو به صورت یک چوب جادویی حل و بر طرف کنه .. با وجودی که اینطور  نیست.. مثلا کسی که جدا بشه و منتظر بمونه برای "حادثه ی عشق"* .. که بیاد وحادث بشه و همه چیز رو درست کنه .. خیلی باید خوشبین باشه .. چون کاملا داره بر خلاف سنت " جون کندن " رفتار میکنه .. یعنی منتظرمعجزه است .. منتظر لاتاری بردنه .. ا
  
دنبال کردن رویا و قیام کردن برای زندگی بهتر ، بیرون اومدن از راه امن و زدن به کوچه باغهای آزاد و دلخواه با یک معنی دست در دست حرکت میکنند و اون هم "جون کندن" ه .. اینطور نیست که رویا رو که دنبال کنی یا صرف این که برای آزادی و عشق قیام  کردی اینها بهت اعطا بشه .. باید جون بکنی .  خیلی بیشتر از قبل و خیلی کم توقع تر از قبل .. و باید بدونی که دیگه خودتی و خودت .. باید بدونی که افسار زندگیتو خودت به دست گرفتی .. پس مسئولیت از قبل خیلی بیشتر میشه .. و اگر کسی تمام لوازم و تعلیقات اینجور عملکرد رو توی دارایی هاش ندیده باشه .. بدترین کار خواهدبود بیرون زدن از زندگی قبلی 

به قول دوستی .. برای عده ی بسیار بسیار زیادی از مردم آموزه های مذهبی بهترین دست آویزهستند برای حفظ آرامش در زندگی.. حالا شما فکر کن بیای از کسی که هیچ جایگزینی برای مذهب توی زندگیش نداره و به هیچ طریق دیگه ای نمیتونه جواب بده به سئوالاتی که توی دنیا براش به وجود میاد .. مذهب روهم بگیری .. کاری که این روزها برای خیلی آدمها انجام شده ، مذهب رو کنار گذاشتن  و در خلاف جهت سنتی مذهب دارند قدم بر میدارند بدون اینکه مسئولیت زندگیشونو به دست خودشون گرفته باشند .. یعنی کاری که مذهب ادعای انجامش رو داره رو به مذهب اجازه نمیدن که انجام بده .. و خودشون هم انجام نمیدن .. و همین صرف پیروی نکردن از مذهب رو برای رستگاریشون کافی میدونن . که کافی نیست .. و دستشون خالی میمونه ..  

جامعه برای شما یه چیزایی فراهم میکنه .. شما روبه راههایی  دعوت میکنه و شما رو در راههایی تایید مینکه که ممکنه به نظرتون خوشایند نیاد .. ( این توی تمام جوامع هم هست .. در کشوری مثل کشورما .. جامعه به پیروی کور کورانه از مذهب دعوت میکنه و به تفکرات خانواده گرا که هر چیزی رو باید تحمل کرد برای حفظ خانواده .. و در جوامعی مثل جوامع غربی جامعه همه رو برده ی مصرفگرایی و بنده ی رسانه هایی مثل تلویزیون میکنه و شما رو به سوی  زندگی لذت محور سوق میده که باز هم برای خیلی ها به نظر ناکافی و نا پسند میاد ) ... ولی اگر بخواهید از این بسته های پیشنهادی جامعه .. مثل مذهب .. مثل ازدواج و خانواده با مفهومی که جامعه پیش روتون میذاره  . و یا خیلی الگوهای مشابه و ناخوشایند دیگه ... صرفنظر کنید و طرحی نو در اندازید باید  زحمت دو برابر بکشید که همونطور که گفتم به درصد زیادی از مردم پیشنهاد نمیکنم .. چون نمیتونن .. و فقط با بی فکری همونی رو هم که دارند دورمی اندازند .. و دست خالی با خاطرات حرکت انقلابی شون زندگی رو میگذرونن . 

اینها رو گفتم برای دو هدف .. یک اینکه وقتی میخواید چیزی رو دور بندازیم فکر کنیم که اون به چه دردی میخورده و آیا میتونیم اون درد رو با چیز دیگه درمان کنیم یا نه .. دو اینکه اگر آدم تصمیم های بزرگ و خلاف جهت نیستیم .. نگیریم همچین تصمیم هایی .. و به کسی هم که آدمش نیست همچین پیشنهادی نکنیم .. همه نمیتونند اراده گرا باشند .. فقط از همونی هم که دارند میمونند 


ا*مدتهاست که به طور قطعی عقیده دارم که مفهومی به عنوان عشق مفهومی است که دیگه توی شرایط این دنیا اتفاق نمی افته .. اسلوبی هست که بر قرار نمیشه و هر چی هم که این اسم رو میگیره .. فقط اسم رو یدک میکشه ودر برابر ساده ترین محک ها تقلبی بودنش معلوم میشه .. انسان مدرن به نظر میرسه که متاسفانه توی روابطش این روزها باید داغدار و حسرت کش این مفهوم باقی بمونه و هر چی زودتر قبول بکنه که عشق برچیده شده از دنیا .. زودتر و بهتر میتونه با مفاهیم جدید رابطه ارتباط بر قرار کنه و زندگی اش روپیش ببره


Wednesday, 28 March 2012

Wasted Life ..

باید تکون خورد .. یعنی توی زندگی یه وقتی میرسه که میبینی باید تکون بخوری .. و به چشم میبینی که اگه تکون نخوری چه بلایی سرت میاد 
بعضی وقتها آدم یه چیزایی توی فیلم ها میبینه .. بعد فکر میکنه که اینها فقط برای توی فیلم هاست .. مثلا توی صحنه ی آخر فیلم   " ریجینگ بول "  میبینی که رابرت دنیرو نشسته روبروی آینه و میگه که :" تقصیر تو بود چارلی .. تقصیر تو بود .. تو باید بیشتر از من مراقبت میکردی .. من میتونستم کسی باشم .. به جای آشغالی که الان هستم ." آدم به چشم غیر مسلح خودش میبینه که انسان متفکر و روشن روانی مثل آقای اسکورسیزی که یکی از 5 کارگردان بزرگ دنیاست .. توی یکی از زیبا ترین اثرات خودش .. یکی از  قویترین شخصیت هاش رو در یکی از کلیدی ترین لحظات وا میداره که بگه      " بیشتر مراقب خودتون  باشید . " و اگر نباشید .. از یک قهرمان به یک آشغال تبدیل میشید  . بحث هم نداره 

بعد ما میبینیم این فیلم رو و نمیدونم با خودمون چی فکر میکنیم . نمیدونم که چطور میتونیم بعدش باز دوباره چشمامونو ببندیم و به راه گوسفند/گاو واره ای که میرفتیم ادامه بدیم .. نمیدونم فکر میکنیم چونکه چارلی آدم عصبانی ای بود اینجوری شد و ما چون خیلی کظم غیظ داریم به این آشغالدونی نمی افتیم ..  یا مثلا فکر میکنیم چون با اون داف بسیار شاخ و بلند شاسی رفت و آمد کرد اینجوری شد و ما چون بسیار عفیف و پاکدامنیم آشغالدونی رو زیر آبی میریم .. یا نه اصلا فکر خاصی نمیکنیم .. کلا فیلم میبینیم   که دیده باشیم .. یا بعد مثلا میگیم اینکه چیزی نیس بابا مگه توی "پاپیلون" یادت نیست

   توی اون فیلم هم  که یکی از جاودانه های هنر سینماست باز صحنه ای بسیار کلیدی و خاص هست در دوره ی ده ساله دوم انفرادی ، که پاپیلون یا " هنری " خوابی میبینه توی یک صحراست با لباسهای زمانی که هنوز زندانی نبود  .. که باز انگار خودش داره به خودش میگه .. توی خواب هیئت منصفه و دادگاهی بر پاست .. هنری میگه من بیگناهم .. من واسطه رو نکشتم .. قاضی میگه این کاملا درسته و ما تورو به اون خاطر نیست که محاکمه میکنیم .. ما تورو به جرمی متهم میکنیم که بزرگترین جنایت بشری است .. ما تورو به " حرام کردن زندگی " محکوم   میکنیم ..این جنایت سزاش مرگه ... و هنری سرش رو میندازه پایین و میگه گیلتی .. گیلتی .. گیلتی .. یعنی خودش میفهمه که به چه خاطر 30 و اندی سال از عمرش رو باید در زندان بگذرونه .. تا وقتی که ارزش زندگی رو درک کنه و هدرش نده 

ولی ما باز هدر میدیم .. اصلا انگار اومدیم که هدر بدیم ..تربیت شدیم که هدر بدیم و توی کم خطر ترین و امن ترین راه ممکن قدم برداریم .. که گشنه نمونیم .. بی پول نمونیم .. زنمون ولمون نکنه بره با اون آدم پولداره .. شکست نخوریم یه وقت بریم معتاد شیم .. یا هزار کوفت و حناقِ - پدر مادر استایلِ - دیگه ..که همش در روح و روانمون خونه های عظیم و بلکم کاخ های مرتفع داره .. و رفتنی نیست .. میدونی بدیش اینه که بدی این کار رو نمیفهمیم که هیچ تازه کلی هم جایزه و کف و سوت و هورا از آدمهای گوسفند وار دورو برمون دریافت میکنیم که به ما میگن آفرین که توی این راه گوسفندی یه قدم بالاتر رفتی .. کاش من هم جای تو بودم .. کاش میشد منم یه روزی بتونم تمام مراحل پروار بندی روبه طور کامل طی کنم و بشم یک "گوسفند واصل به مقام پرواری ". و از اون مهم تر بتونم دین خودم رو به این سیستم پروار بند ادا کنم .. و فرزندانی با آخور بین تحویل سیستم بدم ..خوشا به حالت که فارغ از آنچه که هستی یعنی انسان .. خودت را به طویله ای گرم و نرم و پرخوراک رسانده ای و " آرام " گرفته ای .. یالیتنی کنت مثلک
خوب بعد درآمدن از خلسه و نشئه ی همچین تعریف هایی و زدن به " بیراهه" برای دنبال کردن یک خوی متفاوت غیر ممکن نمیشه ؟

بعد از مدتی فهمیدم که بیرون آمدن از زیر حباب " عافیت طلبی " و بخشیدن عطای کف و سوت زدن عافیت طلب ها به لقاشون و بیرون رفتن از زیر یوق آرامش و آسایش مکنون در راههای امن و آرام و زدن به ناشناختگی راههای ناشناخته شاید سخت ترین کار ممکن برای من و شاید نسل من باشه .. کلمه ی " عافیت طلبی" رو دوباره تکرار میکنم و اون رو در کنار " گاویت" قرار میدم تا عمق شباهت پریونجه و امن و دوشنده و در نهایت سلاخنده شون رو برای به یاد مان خودم به تصویر بکشم 

باید امشب بروم .. با چمدانی که به اندازه ی هر چیزی که بشه برد جا داشته باشه 
این رو هم نوشتم .. برای بعدا .. که بفهمم چه صحنه هایی جلوی چشمم اومد که همچین تصمیمی گرفتم
حالا باز تصمیمم رو میگم.. بعدا 
..


Wednesday, 21 March 2012

!!بوی عید


چقدر خوشحال شدم که میشه فینگلیش تایپ کرد و از گوگل ترانسلایشن عزیز کمک گرفت برای ترجمش به فارسی ، فارسی روان،فارسی شکر، فارسی عسل.

و حالا سرکار ، به کارهای که میتونستم قبلا بکنم ، یعنی نگاه کردن  بی بی سی فارسی یا دانلود کردن  کتاب صوتی و گوش کردنش میتونم ی کار دیگه هم بکنم و اون نوشتن هست.

دو روزه که از عید داره میگذاره و من هم که پست  چهارم  این وبلاگ را دارم میگذارم .. قبل از این میگذارم .. میخواستم همین را بگویم که نگارنده ی این وبلاگ عاشق میتواند باشد یا مرده ،، یا میتواند الکی سعی نکند چیزی توی مایه های نامجو در بیاورد از هیچی .. که اصلآ جالب نیست ، و به رسمه کهنه و کهن وبلاگ نویس ها یه  چیزی سره هم ببندم واسه نوروز ،، چون من هم ی وبلاگ نویس هستم و الان هم نوروزه و یک وبلاگ نویس در نوروز باید ی چیزی از خودش در کنه ،

این یک  چیزی هست مثله اینکه توی هالووین چی بپوشم .. یا مثل اینکه مثلا من دختر باشم و قبل اینکه بخوام برم مهمونی بگم که " ای وای .. هیچی ندارم بپوشم ... " بعد شوهرم بگه که عزیزم اینا این همه لباس اینجاست ، تو چطور باز میگی هیچی ندارم بپوشم (البته منم مثله شما نمیدونم که شوهرم چرا یکبار واسه ی همیشه اینو نمی خواد  بفهمه که چیزی داشتن یا نداشتن من ربطی به تعداد لباس های توی کمدم نداره ) .. و من مجبور بشم بگم که اینا رو همه دیدن ،، یا بگم که میدونم  سحر هم توی لباسش پر گل آبیه و این لباس فیروزه ای که من دارم دیگه دیده نمیشه ،، یا برای شوهر بی مغزم که جز انبوه لباس چیزی نمیبینه بگم که بند  سو.تین دکولته ام  خراب شده و لباسهائی که رنگشون میاد با کفش جدید هام همه بی شونه هستن و نمیتونم بپوشمشون حالا که فقط بیس دقیقه وقت داریم و نمیتونم کلنجار برام باهاش ،، اره نوشتن چیزی درباره ی  نوروز هم دقیقن همینجوریه و من به خاطره همین نمیتونم چیزی بنویسم ، یا به عبارت دقیق تر " هیچی ندارم که بنویسم " ..

اما چون دلم نمیخواهد دل این ابزار جدید رو بشکنم یه چیزی مینویسم ، مینویسم که عید برای من چه بوهایی  داشت ،، چون بو توی زندگی من نقش خیلی خیلی مهمی رو بازی میکنه که شاید در آینده دربارش بیشتر بنویسم ، یعنی حتمن مینویسم ،، مرا از بو گریزی نیست ،

۱- عید واسه ی من توی بچگی با بوی چهارشنبه سوری شروع  میشد ، بوی ترقه قرمز دایره ای لای سنگ مر مر ، بوی ایذه ی کبریت ۳ الی ۴ تا توی دارت و چپق .. و بعد تر ها بوی سرنج . بوی  نارنجک دستی و  پخش شدن بوی سرنج ، بوی دود بعد از ترکیدن نارنجک دستی که به عمد میدویدم تا نرفته توش نفس میکشیدم ، بوی آتیش ،، بوی چوپ و کثیفی دستی که چوب جم  کرده ،، بوی مبل کهنه و ابرهای توش که مینداختم توی آتیش ، بوی آجیل .. بوی تخمه ژاپنی . بوی دین و ایمون برانداز سبزی پولو با ماهی ، خدای من ،، به خصوص که اگر ماهی اون ماهی دودی های سفید بود که میومدن گاهی و پاشون به خونه ی ما بازمیشد ، ..

۲-بعدش بوی  خونه تکونی ،، بوی خاک توی لوستر  ،، بوی وایتکس ،، بوی شیشه شور که بوی آمونیاک بود یا جیش ، بوی روزنامه که مچاله میشد و با بوی شیشه شور قاطی میشد ، بوی ملافه تمیز که از ماشین لباس شوئی در بیاد ،، بوی داغی اتو ..  که متر متر پرده های گنده ی خونه ی مارو اتو میکرد و پیسس  بخارش بلند میشد ، اخ داشت یادم میرفت بوی "فرش" رو . بوی فرش شسته ماشینی که  شامپو شده یا بوی فرش دستی ها که مینداختیمشون توی حیات و با پارو و تاید می افتادیم به جونشون ، بوی آب که میرفت لای تار و پود و جون فرش ،نفس میداد به فرش و تازه میکرد رنگ هارو . بوها رو ..

۳- بعدش توی حیات بوی گل میومد ، بابام بنفشه میخرید ، میمون میخرید ،، قرنفل میخرید و میکاشت ،اینها هیچ کدوم بو نداشتن ولی خاکشون عطری بود ،بد جور بوی خاک میداد ، ، باغچه رو بیل میزدیم ،باز  بوی خاک میومد ، اگه بارون زده بود بوی کرم میومد ، چون اینجا و اونجا پر میشد از کرم ، کرم های چاق ، کرمهای نصفه ...، من دهن این گلا ی  میمون رو هی باز و بسته میکردم ، به قولی سرویس میشد دهن  گلای  بدبخت ، یک دنیا گل و گلدون داشتیم توی حیات ، یه  گلخونه داشتیم روی بالکن که این گلها رو توی زمستون میذاشتیم توش و یه لامپ بالا سرشون روشن میکردیم ، اول  بهار وقت انتقال اونا هم بود ، بوی خاک باز بلند بود ، 

۴- بعد باز برنامه های خیلی خیلی جالب و پاره کننده ی عید دیدنی که آغاز میشد بوهای عجیب و روان گردانی میومد ، که توی انها یک بوی اسکناس تا نخوردی لای کتاب رو دوس داشتم که خیلی خیلی به ندرت توی فک و فامیل ما کسی بود که همچین کاری بکنه و کلا خانواده ی ما توی این زمینه سنت های قدیمی رو دور انداخته بودند و از همون ابتدا به مدرنیتیه ی" کنسی" (به کسره نون و کاف ) روی آورده بودند ، در خلال این عید دیدنی ها چیزی که خیلی خیلی بوش یادم مونده " تافت" هست ، از انجا که من دور و برام توی خانواده ی مادری و خواهری  تعداد خیلی خیلی زیادی دختر هست ( زاد الله شکلهن البیریخت اجمعین ) و من به عنوان یک پیرمرد ۹۰ ساله و بی خطر همیشه در جمع در حال حاضر شدن دختر های فامیل برای عید دیدنی بعدی ( ممکنه از خودتون بپرسید که دخترای فامیل چجوری پیش هم بودن هنگامی که حاضر میشدن ، که البته سوال بسیار بجایی هست ولی توضیحش در این مقال نمیگنجد و به عهده ی خود خواننده محترم میگذارم که بفهمه ما چجور فامیلی هستیم!! ) این بوی تافت عجیب توی مغزه من رفته ، و اکنون بعد از این همه سال باز هم هروقت بوی تافت میاد  ،، به یاد اون جلسات گروپ حاضر شدن میوفتم ،  اضافه کنید به ان بوی کرم پودر و رژ لب رو و بوی موی سوخته از سشوار رو .. و از حاصل دریابید که من تحت چه فت.یش.یز.م خود پرداخته ای رشد و نمو شدم ..
خلاصه این بود ،حواشی بوهای مربوط به اون دوره ،،
بوی یه پسره سر به زیره خجالتی هم میاد توی همه ی کوچه پس کوچه های اون دوره ،، که نگاه میکنه به همه چی ،، ضبط میکنه همه چیزی رو ،، که یه روز ،، یه جا ،، با یه کسی ،، قسمت کنه باری رو که ورداشته  ، .. 
توی عید شما چه بوهای میاد ؟!!  

Friday, 16 March 2012

جنگ بی سپاه

"همیشه در نقاب تو .. هلاک این گناه من                    "بچین دوباره میزنیم .. سپید تو سیاه من 

وصال تو سوار بادپا و من پیاده ای دوان به سر           دو صد پیاده مُرده ام به سنگلاخ راه من 

دوبار رخ به رخ شدیم و هر دو بار دیر بود                نخست سر به راه تو ، دوباره پا به راه من 

در این نبرد تن به تن ... تویی برنده عشق من             و مست از مرور خاطرات جنگ بی سپاه من 

تمام این مدال های سروری از آن تو                        که سهم برده ام فقط نشان اشتباه من 

گله نمیکنم که تو برای برد آمدی                             ببر که ساختم دلی فقط برای آه من 

همیشه برد خواه تو .. همیشه مات خواه من               "بچین دوباره میزنیم .. سپید تو سیاه من 

اسفند 90 

Sunday, 4 March 2012

در ستایش زمین سفت برای ایستادن .


نمیدونم این خاکشیر مفهومی رو باید بگذارم توی مغزم ته نشین بشه و رسوب کنه و خوب نگاهش کنم و بعد عکسش رو با لبخند و روتوش و کانتراست 130% بذارم اینجا یا باید همینجور که داره هم میخوره بالا بیارمش . ولی فعلا کاری که دارم میکنم دومیه .
ببین قدیم ها ، یه قدیم بوده واسه چیزی که هست . کارها همه برای چندین و چندمین بار بوده که داشته انجام میشده . مفاهیم انتزاعی و عجیب غریب اینقدر پراکنده نبودند توی هوا ، توی آب ، توی صفحه ی تلویزیون ( اصلا تلویزیون کجا بود! ) توی کلام "سیری" زن اسیر توی آیفون فور اس ، توی نگاه دختر مادلینگ کننده برای ویکتوریا سیکرت یا توی لبخند خوکهای انگری برد ..
 یک لحظه کافیه فکر کنی به اینکه در روز چندتا چیزمیبینی که تا بحال شبیهش رو ندیدی ، یا قدیم نیست بودنش ، فقط هست مثل میلیونها چیز دیگه ای که هست و تو وقت نداری تجربه داشته باشی توش و باز کسی هم نیست که قدیم باشه توی اون چیزی که 
تودستت رو باهاش خیس کردی . خودتی و خودت .

همه یه جورای انگار دارند شنا میکنند توی یک رود خونه ی بزرگ ،خیلی خیلی بزرگ که معلوم نیست به کجا داره پیش میره و تو مثل اون مثال عجیب آویزونی توی چاه و پات روی دو تا ریشه ی سست درخته که یک موش سپید و یک موش سیاه (شب و روز ) دارند میجوندش و میبینی اژدها رو که دستمال سفره بر گردن نشسته که کار موشها تموم بشه و تو بیفتی ته چاه و تو دراین حال  عجیب داری چیکار میکنی ؟!!!! حرفم دقیقا اینجاست ، مثال اینجور ادامه پیدا میکنه که تو داری از کندوی زنبوری که دردیواره ی چاه هست عسل برمیداری و در دهان میگذاری و به شیرینی عسل دلخوشی ( که تازه این یعنی دلخوشی به دنیا و مذموم است ) ... اما ... اون قدیم بود .. که عسل شیرین بوده و این شیرینی قدیمی بوده ، همیشه بوده ،امتحان شده . الان مثلا تو داری چیکار میکنی ؟!  مثلا در همان حال که موشها ریشه های زیر پاتو دارند میجوند تو روی تخت بیمارستان خوابیدی که جی جی هات رو عمل کنند و بزرگتر کنند . یا داری فیلمهای  یه ابلهی مثل پازولینی رو استعمال میکنی . که حتی نمیدونی شیرینه یا نه، که حتی ممکنه سیلیکونهاش به کشتنت بدهند اونقدر که تجربه نشده است زندگیت .

بعد از اونور کارهایی که به قدمت تاریخ هستند داره توی نظرت آخ و آشغال میشن . هر روز فلسفه ی جدیدی میبینی که تعهد رو توی زندگی خط میزنه ، یا یه وقتی اگر خدایی نکرده بلای آسمونی ای مثل بچه دار شدن سرت بیاد فکر میکنی به حبس ابد محکوم شدی ، حال اینکه اینها به عمر غار نوشته ها رویای بشر بوده که بتونه توی یه خونه ی گرم همسر و بچه داشته باشه و بتونه شکمشون رو سیر کنه .

یه صحنه از فیلم " اینجا بدون من " رو دیدم که توش به صورت رؤیا نشون میدادکه یه بابایی برای زن و بچه اش کباب درست میکنه و میاره ، بچه رو بغل میکنه میندازه هوا دو سه بار و با زنش میخندند و غذا میخورند .

آره ، کباب ،خانواده ، زن ، مرد ، بچه ... اینها چقدر مهم هستند ؟!

  خودم جواب میدم که ما توی هرم مازلو رفتیم طبقات بالا .رسیدیم به یه سطح نیاز جدیدی به اسم " نیاز به شگفت زده شدن هر روزه " ولی ، آیا واقعا نیاز های پایه ای و اساسیمون رو به درستی پوشش دادیم؟ یا این نیاز جدید مثل تریاک حتی شما رو ازخوردن و مثل قرص از خوابیدن هم بی نیاز میکنه . به جای همه چی " حال " میکنیم .


https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEihGlukcFQ2_EW7opeCVuDUw-R0nbojTJRxKnvQL1eKuzU8UDomX22-Cfjs96rm1SqhcIGKSSOWcm-H73__azv-zOneAdqOuGer-plpLKHamX5vSrqhtRySY8GVSheR9Yj8Keqv35rSAPw/s320/6385-fullsize.jpg

Thursday, 1 March 2012

Some Mikh to remember

اول دفتر به نام تو که قدیمی دربودنت

.زندگی چونکه به قول اون آقای ابتدای "هانیکو" منشوری است در حرکت دوار .. بسیار سریع و برق آسا در حال رد شدن از ما و روزگار ماست ..  و هیچ اهمیتی برامون قائل نیست 
اصلا و ابدا براش مهم نیست که دیگی که درون ما میجوشه  فردا زیرش خاموش بشه ..سرد بشه .. بپوسه .. یا هرچیزدیگه
 یه جا میرسه که میبینی خودت باید به فکر خودت باشی .. خودتی که باید با زندگی همونجوری رفتار کنی که اون میکنه .. خودتی که باید این میخ صخره نوردی رو یه جای این دنیا فرو کنی که بمونی.. تا بدونی هستی و تا بدونه که هستی
 یه مدت هی دنبال وقت مناسبش   میگردی و صدتا بهانه ی دیگه تا امروز  
امروز بعد از کلی کلنجار ذهنی و تصمیمات ضد و نقیض و صد تا یه غاز و صد من یه چوق و صد ( واحد شمارش/وزن/کار  ) یک  ( واحد مالی ناچیز ) تصمیمم بر این شد که این میخ رو در همین جای این جهان هستی فروکنم .. تا این جهان هستی که خودش قرن هاست به کار میخ گذاری حرفه ای مشغوله بفهمه یه من میخ چقدر کره میده اگر خوب تکونش بدی  
در باب اینکه چی بنویسم و کِی به کِی بنویسم و به کی بنویسم و تا باز کی مرا بخواند و کی مرا گریه کند و با چه لحنی بنویسم و اینها هیییچ نمیدونم 
قصدم در این حال عجیب حاضر فقط ثبت لحاظاتی است که بر من میگذرد.. و مشاهداتی که دارم ..که فرار نکنند و تنهایم نگذارند به وقت پیری و کوری