Thursday, 23 January 2014

همه چیزم رو بگیر .. قضاوتم رو نگیر

یک ** . همه به این نکته واقف و آگاهند که داشتن قضاوت یکی از بدترین چیزهای  دنیاست .. و از نظر من به این دلیل بده که باعث میشه در ها به روت بسته بشن .. یعنی وقتی که قضاوت داری درباره ی یه چیزی ، یه ماجرایی ، یه کسی یا حتی یه غذایی، دیگه سراغش نمیری .. و پرونده اش رو میبندی .. و بعبارتی خودت رو از اون محروم میکنی .
حالا یکی ممکنه بگه جهنم .. اصلا از فلان چیز که اینقدر تخ...یه دلم میخواد محروم باشم .. اصلا میخوام ریختشو نبینم ..  خیلی هم خوب .. ولی ماجرا متاسفانه اینجا تموم نمیشه و کسی که کارش این باشد که پیش داوری کند - و با سلاح قضاوت وارد هر کار زاری شود – را از این اخلاق جدایی نخواهد بود و این به معنای محرومیتی گسترده برای شخص  میباشد ..

حالا چرا میگم سلاح قضاوت .. چون واقعا سلاح هست .. یک مکانیزم دفاعی است .. وقتی شما قضاوت و پیش داوری دارید .. جنگ را میبرید .. بدون خونریزی .. بدون درد .. بدون حتی رویارویی .. میدونید چرا ؟ چون حریف اونجا نیست .. چوت به تنهایی این کارو انجام میدید .. و پایان اتفاق رو با پیش داوری به نفع خودتون اعلام میکنید .. چه سلاحی از این قوی تر ؟! با پیروزی تضمینی ..

حالا شما میخواین این سلاح رو از من بگیرین /... میخواین منو با واقعیت روبرو کنید ... معلومه که من خرخره ی شما رو میجوم .. چون دوس ندارم از ساحل امن قضاوت هام در بیام و بیفتم وسط حقایق ..
دوس دارم فکر کنم فلانی دختر/پسر خرابیه .. دوس دارم فکر کنم بهم خیانت شده مدام توی زندگی ... دوس دارم فکر کنم که آدمها از من پایینتر و بدبخت تر و بی کفایت ترهستند .. دوس دارم فک کنم کلا زنها / مردها اینجورین ..
میدونین اینها چقدر زندگی منو آسون کرده ؟! و من رو از رویارویی با چه حجم مخوفی از حقایق –مخصوصا حقایقی درباره خودم -  معاف کرده ؟! .. پس اینها رو از من نگیر .. چون عین یه سرباز توی میدون جنگ که از تفنگش محافظت میکنه.. من از قضاوت هام ..

دو ** . همیشه سئوال اینه که باید با کسی باشی که اون خیلی دوستت داشته باشه .. یا برعکس .. باید با کسی باشی که خیلی عاشقشی .. چون اون حالت رویایی که هر دو نفر یک اندازه همدیگه رو دوس داشته باشن یا وجود نداره .. یا قلابیه .. یعنی یکی داره فیلم بازی میکنه ..
جواب اینجاست .. اون نقشی رو بگیر که خوب میتونی بازیش کنی .. که خصوصیاتش رو بلدی ..
یک عاشق بد (حسود ، نیازمند، ضعیف و خفقان آور)  .. و یک معشوق بد (سرد ، دروغگو، فریبکارو سرِکاری ) .. هر دو یک سرانجام بیشتر در انتظارشون نیست ..
 "جدایی به دلیل اتمام صبر و طاقت طرف مقابل "   

Tuesday, 31 December 2013

متدینم به دین من در آوردی خویش ..

یک : چیزهایی که در تئوری و عمل با هم متفاوت هستند 

یکی از چیزهایی که توی این مدت ذهن من رو مشغول به خودش کرد این بود که آدم توی تئوری برای خودش اصول و قوانینی مشخص میکنه که در عمل نمیتونه به اونها وفادار بمونه .. ولی باید وفادار بمونه .. چون اگر آدم به اصول تئوریک خودش وفادار نماند کلاه او را بایستی در پس معرکه جست 
این کاری هست که دین و دینداری خیلی شسته رفته برای آدم انجام میدهد و یک اصول تئوریکی را به شما دیکته میکند و یک پکیج هم هست پر از چیزهای خوب و بد قاطی هم . خوب وقتی خیلی ها از جمله من چیزهای بد و دست و پاگیر آن را بیشتر می 
یابند و آن پکیج را کنار میگذارند باید یک پکیجی چیزی جایگزین کنند و به آن آیین و مسلک خود ساخته ی خود وفادار باشند 

حالا این وسط این هم هست که من و امثال من توی جامعه ای بزرگ شدیم که پکیج غالب از لحاظ فرهنگی پکیج فشل و خراب و ته
 مانده و معوج دینی بوده است.. ولی هر چه بوده با آن تفکر هم خوانی داشته .. پس اگر قائل به نقش محیط در زیرساخت های فرهنگی خود باشیم باید این چالش را هم بپذیریم که نه تنها در تئوری بلکه باید در زیر ساخت های فرهنگی خود هم دستکاری عمده ای بنماییم به هنگام به کار بستن پکیج های جدید .. وگرنه باز هم همان آدم خواهیم بود که به کار بندنده ی یک پکیج ناقص و در نتیجه زندگی کننده ی یک زندگی ناقص و بی ریشه و از همه مهمتر "نا همگون" خواهد بود

مثالی میزنم ..
توی محیط کارم بعضی روزها میشود که خوشتیپ تر سر کار بروم .. مثلا همین قبل کریسمس .. موهام رو زدم .. ریشم رو زدم .. لباس آدم وار پوشیدم .. بعد ملت سر کار و علی الخصوص جامعه نسوان سر کار به من تیکه پرانی آغاز کردند .. و اگر بخواهم بی پرده تر بگویم لاس کلمه ی مناسبی باشد شاید .. که اینجا لاس را کرده اند "فلیرت" که اصلا بار منفی لاس را ندارد و خیلی هم فرندلی و اینهاست .. خلاصه ما شنیدیم و خندیدیم و گذشت .. بعد با خودم فکر کردم که اگر موقعیت مشابهی برای پارتنر من اتفاق بیافتد چه تصوری خواهم داشت .. یعنی اگر روزی بیاید و برای من تعریف کند که هر کس توی شرکت رد شد یک چیزی به من گفت و هر کس به میزان نزدیکی اش چیزنزدیکتری گفت و ادامه ی ماجرا .. فکر کردم که من چه احساسی پیدا میکنم .. و دیدم که احساسم مثل احساس درباره ی خودم شاید نباشد و زنگ ناهمگونی تئوری و واقعیتم به صدا در آمد .
فکر کردم چرا ؟ چرا باید اینطور حس کنم من که به تساوی قائلم .. چرا باید احساس ناراحتی کنم .. به خاطر اعتماد به نفس چسبیده به سقفم از احساس خطر به دورم ولی رک بگم احساس غیرت دارم .. یعنی دقیقا همان معنی کلمه ی غیرت یعنی نپذیرفتن غیر در حریم خویش .. صبر کنید .. بذارید بگم همه اش رو .. مدارا کنید
ببینید غیرت به همون شکل اسطوره ایش که مرد رو حافظ زن قلمداد میکنه و زن رو حریم مرد میدونه و تو خواهرت رو اجازه نمیدی که با لباس تنگ و کوتاه بره سر کوچه .. عین همینه .. یعنی تو فکر میکنی چیزی میدونی که اون نمیدونه و این ناآگاهی باعث به خطر افتادنش و سوء استفاده شدن ازش میشه و آسیب دیدنش .. 
مثلا من فکر میکنم من به حدود لاس زدن اطرافیانم آگاهم ولی پارتنرم ممکنه نباشه .. چیزی که توی غیرت مردونه خانم ها رو اذیت میکنه هم همینه که میبینن نا آگاه پنداشته میشن .. خوب این ناآگاه پنداشته شدن رو انصاف بدید که بعضی وقتها حقیقیه ولی خیلی وقتها هم فقط ته مونده ی یه حس مسئولیت بیخوده .. وطرف شما .. حریم شما .. خودش هوشمنده و آگاه
فقط یه حس میمونه اون هم اینکه کسی پیدا بشه که از حریم شما هوشمند تر باشه و بتونه بهش نفوذ کنه .. اون هم همیشه هست و کاری از شما ساخته نیست و باید صرفا توکل کرد به خدا و گذاشت به دست تقدیر .. یه راهش محدود کردنه و انجام ندادن بازی های پر خطر اجتماعی .. بازیگران پر خطر میدونن چی میگم .. ولی خوب اون هم دست شما نیست .. طرف شما یا بازیگر پر خطر اجتماعی هست .. یا نیست .. اینجاست که همه چی بر میگرده به انتخاب درست .. 
و من در این ماجرا که توی مغزم گذشت فهمیدم که باید پایبند باشم به اصول فکری خودم و بزدایم گرد و غبار کهنه ی محیط رو از تنش و انتخاب درست انجام بدم .. چیزی رو که میتونم هندل کنم انتخاب کنم و به فکر عوض کردن .. مراقبت کردن و غیرتی شدن نباشم .. چون در اصول تئوریک خودم جایی ندارن هیچ کدوم 

دو : همین یک خیلی طولانی شد .. دو باشه باز بعدا 

Friday, 1 November 2013

ثبت احوال

خوب اگر از حال ما بپرسید باید بگوییم که خوبیم و ملالی نیست جز دوری شما و شما و شما 

اگه بخوام وقایع رو از آخر به اول بگم اینجوری میشه که مثلا دیشب و پریشب 17 تا سوزن بهم فرو شد و نمیدونم چی توم باز شد که حالم کلا بهتره .. و چیز جالبش اینکه ری اکشنم به این سوزن ها عین ری اکشن اون شبی بود که اون خانمه از دست رفته  دستشو گرفت بالای قفسه سینه ام و من غش کردم .. کلا فک کنم که دستکاری آئورا توی من همیشه جوابهای سنگین میده .. اون پیرمرده رو که یادته توی جنگل روز همسویی 

دیگه اینکه یه بار دیگه تحقیق کردم این نکته که در عالم .. رخساره به کس ننمود آن شاهد هر جایی .. ماجرا از این قرار بود که 
اصلا نمیدونم که چرا باید تعریف کنم ماجرای یک شاهد هرجایی رو با شباهت ضمنی به ماری آنتونت که تازه رخساره هم ننموده.. یعنی نمود ولی کم نمود .. عین غم توی بچگی .. که بود ولی کم بود .. 
هالوین خود را به غیر از شاهد هر جایی یک جایی دیگر هم گذراندم .. که به علت استفاده بیش از حد از روان گردان های غیر مجاز خیلی صحنه های واضحی ازش توی ذهنم نیست .. جای تو و من خالی .. چون من هم نبودم .. یه صحنه ای از یه پسری یادم میاد که جلوی همه وایساده بود و خوش میگذشتوند .. فک کنم همون شب بود که اون کار خیلی خطرناک (مثل نویسنده های وبلاگ های زرد دارم مینویسم و همین ازم بر میاد .. فقط مینویسم که یادم نره .. قصه های مغزم رو .. مثلا قصه کسی که یه شب یه کار خطرناک میکنه و فرداش .. آره صاف فرداش به دار آویخته میشه)  ا
آره عزیزم فرداش قابیلو دار زدن .. وسط میدون ونک .. بدبخت وقتی دارش میزدن هم چشمش داش دور میدون میگشت و آخرین صحنه ای که دید یه زن چادری بود که بی توجه به صحنه ی اعدام داشت دختر جوونی رو با کتک میفرستاد توی ون ... فک کن عاقبت 8 سال یا به قولی 5 سال یاغی گری توی مرزهای کردستان و بلوچستان دست وپا زدن روی دار بود در حالی که نگاه قابیل قفل شده بود به جلوی در چرم مشهد سر برزیل .. چه مرگهای با شکوهی رو برای خودش تصور کرده بود .. در حال درگیری.. با یه گلوله توی سینه اش ... توی خونه ی فرماندار وقتی که با زنش میخوابید .. با یه گلوله توی صورتش، چون خوب میدونست زنش اسیر چشمای قابیله .. ولی هیچ کدوم اتفاق نیافتاد .وسط میدون ونک ،در حالیکه مامور اجرای حکم طناب رو زیر چونه اش میندازه که دست و پا زدنش واسه جماعت هیجان انگیز تر باشه .. قابیل فقط زمزمه میکنه .. اگه مردای تو قصه بدونن که اینجایی .. برای بردن تو ... با  

البته اگر بخوام از آخر آخر بگم .. باید دیشبو بگم که اون خوابه رو دیدم .. تو یه مهمونی بودیم .. اولش با هم گریه کردیم .. همینجوری ها نشستیم روبروی هم و گریه کردیم .. یادته که من چجوری گریه میکنم .. همونجوری .. که انگاری یه پلاستیک آب سوراخ شده .. قطره قطره آب میاد ازش .. بعد یهو انگار پلاستیکو بکوبی توی دیوار .. میدونستیم هر دو که واسه چی داریم گریه میکنیم .. و این خیلی ماجرا رو دراماتیک تر میکرد . بعدش توی همون مهمونی . پ.ز و اون پسره "ر" و رضا مدد نشسته بودن .. نمیدونم مدد توی ناخودآگاه من چیکار به تو داره .  بعد اینا هی شروع کردن به تیکه انداختن و هرهر کردن به من .. من پاشدم که برم (ببین من توی خوابم هم پسیو ام .. صحنه رو ترک میکنم .. ) مجبور بودم از جلوشون رد شم .. که "ر" دستم رو گرفت همونجور که نشسته بود .. من هم چیزی نگفتم .. فقط از روی دیواربغل سکویی که نشسته بودند کپسول کوچیک وخوشدست آتیش نشانی رو برداشتم و کوبیدم توی صورتش . از روی سکو پرت شد پایین و من روی سینه اش نشستم و صورتش رو کاملا له کردم . بعد به طرز مسخره ای نشسته بودم و دایره ی قرمز صورتش رو روی زمین با ته کپسول مرتب میکردم که اومدی .. خونسرد نگاه کردی . گفتی کارت که تموم شد میای کمک کنی سالن رو تزیین کنیم؟ ..مونده همه ی کار ها .. منم با همون سر و شکل خونی گفتم آره اومدم .. بعد بغلت میکردم از پشت و بلندت میکردم که شرشره بزنی به دیوار .. اون تونیک پشمی بلندت تنت بود .. قرمزه .. یادته؟ 


Monday, 30 September 2013

میخوام زنت شم ..

اون خونه هه که اون روز دیدیم .. که توی ایرانشهر بود -
اون گنده 800 متریه که توش باغچه و حوض و اینا داره ...؟ -
آره .. همونکه پشت پنجره هاش عکس گرفتی .. -
خوب .. !!ا-
اگه اونو بخریش .. میام زنت میشم -
هه هه .. یعنی چی زنم میشی ؟  -
 یعنی همین دیگه .. زنت میشم . یه زن خوب .. من از این زن الکی های غر غرو نمیشم -
- یعنی میام.. عروسی میکنیم . بعد من خونه داری میکنم برات .. آشپزی میکنم .. رخت میشورم .. لباس سفیدا جدا .. رنگی ها جدا .. حوله و ملافه ها جدا .. توش هم نرم کننده میریزم همه شو .. بعد اتو میکنم که تو بدت میاد مجبور نباشی خودت اتو کنی .. همه ی  لباسها رو تر و تمیز
بعد هر روز صبح زودتر از تو بیدار میشم . نمیگم که مثلا تو و من باید هر دو با هم بیدار شیم .. بیدار میشم و یه آهنگ خیلی قشنگ و با انرژی میزارم .. که تو کم کم بیدار شی .. بعد تا تو دوش میگیری من هم صبحانه رو آماده کردم .. هم لباسهای سر کار رفتنت رو .. تا لباسهاتو بپوشی میز صبحانه رو چیدم 
اگه یه روزی دیر بیدار شی .. خودم برات با نون تست ساندویچ هم درست میکنم و توی چاییت شیر میریزم که دوس داری .. که سرد هم بشه تا وقته ..که وقتت تلف نشه.. زود بخوری .. بعد هم میبوسمت  و میگم مراقب خودت باشی 
بعد تا وقتی که تو سر کاری من به کارهای خونه میرسم . اون حیاط خیلی بزرگه .. منم کلی توش چیز میز کاشتم .. حوض رو تمیز میکنم .. درختا رو حرس میکنم .. بعد هم میام بالا و غذا میپزم چون تو که میری سر کار میدونم که دوس داری غذای تازه و خوشمزه بخوری .. دستپختمم که میدونم دوس داری .. من هم میدونم تو چه غذاهایی دوس داری ..اونها رو بیشتر درس میکنم .. حالا اگه واسه خودمم خوب نبود . یه کم پلوگوجه که خودم دوس دارم هم درس میکنم 
بعد که غذا رو پختم و آماده کردم میشینم پشت اون میزی که توی اتاق بزرگه هست .. رو به حیاط .. شروع میکنم به نوشتن .. نوشتن و نوشتن .. همه چی رو مینویسم .. دل دریا رو .. همه دنیا رو .. تو هم که عاشق نوشته هامی شب که اومدی برات میخونمشونو تو نظر میدی .. آخخخ که چقدر نظراتو دوس دارم .. صاف میزنی توی خال .. چونکه منو خوب میشناسی .. وقتی تا آخرش خوندم یه کلمه میگی میفهمم که همه مراحل نوشتنم رو از خودم بهتر درک کردی ... لذت میبرم 
وقتی از سر کار میای .. چونکه ظهر یه چیز کوچولو خوردی فقط .. خیییلی گشنه ات ه .. فوری غذا رو آماده میکنم برات .. میدونم که بعضی روزها خیلی خسته ای و هوا گرمه .. واست اولا یه قدح خاکشیر و گلاب آماده میکنم.. بعد ناهار هم هندونه ی خنک .. 
بعد نه که من از صبح توی خونه بودم وحوصله ام سررفته .. میگم که خستگی ات رو که در کردی منو ببری بیرون یه دوری بزنیم ..اون شال قرمزه ات رو سرت کن .. یا اونی که ابر و بادیه .. با اون پالتوت .. اصلا هر چی خواستی ..دیگه چون توی ایرانشهریم به همه جا نزدیکیم .. خانه هنرمندان و تیاتر شهر و انقلاب و ولیعصر و همه جا .. آخخخ خدا .. چه خوبه
 اگه حوصله داشتی البته .. چون میفهمم که بعضی وقتا آدم حوصله ی هیچی رو نداره .. من خودمم همینجورم گفتم بهت که
اگه نریم بیرون هم هیچ عیبی نداره .. یه فیلمی سریالی چیزی میبینیم و من هم باز میرم سر تموم کردن نوشته هام .
حالا بالاخره یه روزایی هم ممکنه برم سر فیلم برداری ای چیزی ولی خوب این فقط سه چهار ماه در ساله .. چون من یه نویسنده / کارگردان ام . و این جماعت میتونن طوری تنظیم کنن که اکثر وقتهاشون توی خونه باشن .
 اگه اون خونه هه رو بخری .. من اولویت اولم توی زندگی تو میشی .. هر کار بخوام بکنم و توی همه زندگیم رضایت تو شرط خواهد بود .
حالا چی میگی .. نظرت چیه ؟
میخرم خونه هه رو ... چند در میاد ؟ -
نمیدونم فک کن 800 متر .. متری 5 میلیون .. 4 تومان میشه -
 هوم .. یه کم زیاده .. نمیدونم کی بشه بخرمش .. -
خوب من صب میکنم .. الانم که هنوز نیومدم .. صب میکنم . هر وخ شد .. خوب ؟  -
باشه  -


Tuesday, 24 September 2013

تا وقتی که ...

یکی دیگه از اخلاق های عجیبم اینه که چیزها رو به هم مربوط میکنم و یر هر کدوم رو میذارم زیر اون یکی و همشون رو به هم منوط میکنم .. یعتی تا این یکی انجام نشه .. اون یکی رو انجام نمیدم
این توی اسکیل های خیلی کوچیک مثل کارهای روزمره و بنزین زدن و خرید رفتن و زباله دم در گذاشتن و حتی دوش گرفتن هست بگیر بیا تا کارهای مدیوم سایز زندگیم مثل چمیدونم کار توی شرکت و اپلای کردن واسه فلان برنامه و راه انداختن آتلیه و عکس و فیلم و تئاتر و فیلم ساختن و هزار کار دیگه .. همیجور بگیر و بیا تاااا کارهای بزرگ تر و مهم تر زندگیم .. مثل خود زندگیم .. یا رابطه ام .. یا احساساتم .. یا جهت گیری های کلی زندگیم که به کدوم سمت و سو باید هدایت بشه و تحت چه زمانبندی ..
توی تمام این ماجرا ها همینجور عمل میکنم .. یعنی میگم تا فلان چیز معلوم نشه بهمان چیز رو انجام نمیدم .. یا صبر کن تکلیف فلان چیز معلوم شه .. یا الان که نمیشه  اصلا فکر کرد به فلان تصمیم 
خوب این قضیه به خودی خود خیلی هم بد نیست .. بالاخره همه این توالی امور رو توی زندگیشون دارن و بهش میگن برنامه ریزی یا همچین چیزی .. و اینکه باید صبر کرد و به هوش بود تا فرصت ها رو سنجید و "سنجیده" عمل کرد 
... اما 
بعد این وسط ذهنم انگار که این ماجرا ها رو فهمیده باشه .. از این قضیه میاد سوء استفاده میکنه .. اینجوری که موضوعات بی ربط رو اولا به همربط میده و ثانیا از این مسئله برای به تعویق انداختن مسائلی که نمیخواد بهشون رسیدگی کنه یا تنبلیش میاد یا هر چی استفاده میکنه .. 
جملات ذهنم به این صورت درمیان بعد از مدتی : ا
بذار این هفته بگذره این فستیوال تموم شه بعد آشغالها رو میبرم پایین و درست حسابی خونه رو تمیز میکنم 
یا 
این موکت هامو بیان عوض کنن بعدش میرم با فلانی صحبت میکنم درباره ی فلان چیز (که خیلی خیلی هم مهمه!) ا
..
با فلانی که حرف زدم بعد لپ تاپ میخرم الان که نمیشه .. سر فرصت
..
زمستون بیاد ایران برم برگردم بعد مدرسه های فیلم رو با دقت نگاه کنم 
.. 
یا از این قبیل چیزهای به تعویق انداز که همیشه و همیشه توی ذهنم هستند .. و باعث میشن که یه کاغذ رسید که طرف شاگرد راننده افتاده رو مدتها بر ندارم و بذارم بمونه همونجا " تا یه وقتی که .. " برم از اونور ماشینم رد شم ... ( یعنی مسیرم به انور ماشین بیافته ! ) بعد ورش دارم ..چون جور دیگه نمیشه 
خوب این خیلی خیلی وقتها باعث میشه که توی همین پروسه ی سنجیدن .. خیلی از فرصتها از دست برن .. چای ها سرد بشن .. دختر ها شوهر کنند یا حداقل پارتنر دار بشن ..یا هزار و یک بلا بدتر دیگه پیش بیاد که فرصت از دست برود 

تازه این افکاری که براشون مهلت اینجوری تعیین میکنم خیلی افکار خوشبختی هستند .. چون حداقل یه وقتی بهشون داده میشه .. و ممکنه دو سه بار به تعویق بیافتن ولی در نهایت انجام میشن ..ا

 بیچاره اون افکار و موضوعاتی که هنوز "تا وقتی که .. " ی مورد نظرم هم براشون پیدا نشده .. ا



Tuesday, 20 August 2013

Routine ,


اره... اینجوری گذشت و گفتیم و گفتیم تا آخر یارو در آمد گفت که فلانی .. تورو میخوام ..

یعنی ... نه همین جوری ها .. "فقط" تورو میخوام

 .... فهمیدم که تمومه .. ولی باز چک کردم که .. خوب من رو که نمیتونی داشته باشی

گفت میدونم .. ولی همین که گفتم ..

سرش رو انداخته بود پایین ..

میخواست .. چشمامو نبینه .. اکثرا اینجوری راحت ترند ...

طولش ندادم .. چون خوشم میومد ازش ..

خون فواره زد

Tuesday, 16 July 2013

طوری نیست ..

طوری نیست...طوری نیست ...
اما ... ا

آلاچیق
 اتوبان
 تخت
 نیمکت پارک
کافه
راهرو دانشگاه 
..

کی میخوای بفهمی ؟ هر وقت حرف بزنی همه چی بدتر میشه .. نه بهتر 

Sunday, 30 June 2013

هزینه هزینه و باز هم هزینه ..

یک - چند وقت پیش چیزی نوشتم به تیتر " حکومت نظامی" که درباره ی یک وضعیت ذهنی بود و در آن مغز کنترل کلیه ی مناسبات رو به دست میگرفت و اونجا نوشتم که "هزینه" رو و تخصیص اون رو معقول میکنه 
الان اصلاح میکنم .. طی اون برهه مغز کاری کرده که هزینه ها به صفر میل کنه .. یک زندگی بدون هزینه .. طبعا آسیب هاش هم به صفر میل میکنه ولی از اون طرف لذت هاش نیز 
 عادت دارم سعی میکنم بکنم ، که نگم مثلا ما ایرانیها یا دسته بندی های کلی دیگر . . برای همین اینطور بگم که من و چندی دیگرانِ مورد مشاهده ی من چیزی درونمون هست که از هزینه کردن هراس داره .. (خدا رو شکر که کلی نگفتم ) و این چیز خیلی جاها وارد عمل میشه .. هزینه منظورم هر هزینه ای است ..از پول خرج کردن گرفته بگیر بیا تاااااا هزینه ی ریجکت شدن .. یا هزینه ی اجتماعی از جمله به طور جد دنبال چیزی رفتن و از آنچه که داریم (داریم به روایتی و نداریم به روایتی ) گذشتن .. بگیر بیا تااا هزینه ی چمیدونم سیاسی تا هر چیزی و هر چیزی .. که اشتراک همه ی اینها از دست رفتن یک دارایی موجود هست برای رسیدن به یک وضعیت یا ماهیت یا متاع دلخواه ... و جالبش اینجاست که در این نقطه تشابهات زیادی با "عدم تغییر خواهی" یا "امنیت طلبی " یا " عافیت طلبی" پیدا میکنه ..
 در تغییر نکردن و هزینه نکردن درسته که ضربه و مرگ و ریجکشن و بی پولی نیست .. ولی عافیتی هم به اون معنا نیست .. یعنی در اصل هیچی نیست .. شاید هیچی خیلی تند باشه .. ولی هیچ چیز دارای ارزش زیاد و با اصالت نیست .. تنها اصلی که هست همانا راه رفتن در حاشیه ی تنگ و باریک امنیت است 
باز همه چیز به هم وصل شد .. از هزینه نکردن احساسی و اجتماعی رسیدیم به هزینه نکردن های کلی تر در تعیین مسیر زندگی 
نیاز به کمک حرفه ای هست  .. از پس خودم با این بضاعت مزجات بر نمیآیم 

دو - دوره ی خیلی چیزها گذشته ..مثلا دعوا .. چاقو کشی .. مثلا غیرتی بازی بدون منطق و آبرو ریز .. مثلا دایناسور ها و ماموت ها .. مثلا چیپس استقلال .. مثلا همسر ایده آل با دستپخت عالی .. 
حرف من روی این مورد آخر هست ..آدم ایده آل از نظر من تعریف ساده ای داره ..  یک آدمی هست که از نظر ذهنی توانایی های خاصی داشته باشه که اون توانایی ذهنی رو همچنین بتونه توی سبک زندگیش به کار ببنده .. که خوب خیلی کم هم پیدا میشه.. ولی چیز مهم اینه که یک جهت دیگه از وجود من هست که غذا و پخت و پز رو ستایش میکنه و باعث شده که خودم هم بتونم بپزم و اون جنبه ی وجود من هنوز فکر میکنه که زن خوبه که بتونه به زیبایی و خلاقیت هر چه تمامترغذا طبخ کنه در منزل .. بله میدونم  عین این میمونه که بگی زمین صافه هنوز .. ولی اینجوریه عقیده ام .. حالا هنوز به جای جالبش نرسیده .. از چند سال پیش قبول کردم که خوب عیبی نداره .. زن میتونه گروهش رو و نقشش روعوض کرده باشه (بالاخره آدمیزاد باید یک چیزی باشد .. نقش هایی از قبیل "مهریه طلب کننده" یا "سرویس گیرنده" یا "ناراحت شونده" درسته که این روزها توی اجتماع توسط بعضی خانمها بازی میشود ولی در حقیقت نقش نیستند .. ) .. بخواد که غذا درست نکنه .. این رو با تمام سختیش میپذیرم .. جدی جدی میپذیرم ..اما اما اما .. از نظر این حقیر چیزی خنده دار تر از زنانی نیست که هیچ گروه تازه ای از نظر ذهنی و فکری و اجتماعی برای خودشون در نظر نگرفته اند و به علت تربیت سنتی تمام و تمام و تمام عقایدشون سنتی هست اما این یک مورد رو که "هزینه" بوده براشون .. از لیست اعتقادات و وظایف حذف کرده اند .. بسیار بسیار بحث جذاب و در عین حال خطرناکی است .. من مجددا در همینجا توقف میکنم 

 سه - فیلمی دیدم به نام "آن تاچبلز " یا دست نیافتنی ها که با وجود کهکشانی از ستاره های از جمله دنیرو و شون کانری و اندی گارسیا .. و کارگردانی به نام مثل آقای دیپالما ..و یک عالمه کردیت که از اینور اونور گرفته .. فیلم بسیار مزخرفی بود .. اگر سر 
راهتون هم قرار گرفت .. نبینیدش ..
طبعا غول و افسانه ای مثل دنیرو که در اواخر دهه 80 در اوج آمادگی به سر میبره .. با نقشی مثل "آل کاپون" باید شگفتی آفرین باشه .. ولی آقای دنیرو معذرت من رو بپذیرید .. حتی کیانوش گرامی هم این نقش رو بهتر از شما بازی میکرد .. کاملا مصنوعی 
و ادا بازی بود بازیتون
ولی از اونطرف فیلم ایرانی "میگرن" من رو بار دیگر به تحسین سادگی و تسلط در نقش آفرینی هنگامه قاضیانی و همچنین رهایی و یله گی و پرفکشن توامان در بازی گوهر خیر اندیش واداشت .. هتس آف خانمها  

Wednesday, 19 June 2013

Happened today in Memorial Drive ,, Between two songs by Pallet "I Close My Eyes" & "Kami Aheste tar Ziba"


یک - فرق قبل و بعد یک اتفاق بزرگ .. یعنی فرق قبل از افتادنش با بعد از افتادنش .. یک باروون تنده .. یعنی وقتی اون اتفاق میافته .. اگر بخواد همه چی روبراه شه دوباره .. باید یک بارون خیلی خیلی تند بیاد .. از اونایی که این چند روز مدام میاد که انگار با سطل آب میریزن پایین .. که انگار آسمون داره داد میزنه در تمام مدتش .. 10 دقیقه هم بیشتر طول نمیکشه .. همین .. اگه
اون بارونه بیاد همه چی برمیگرده سرجاش ... از اونایی که اونشب اومد 

دو - .. تازه افتاد .تا حالا همش دست گرمی بود

سه -  زن که طلاهاشو بده خیلی حرفه ... ..  ولی دلمون واست تنگ میشه .. واسه غر زدنات .. نق نقات .. سگ خلقیات .. الدرم بلدرم هات .. ولی گور پدر دل ما .. دل تو شاد ... .. حالام اگه یه روزی .. دکتر رو تو خیابون دیدی .. هول نکن ..دکتر آشنایی نمیده .. دکتر که "دکتر شیطان" نیست 
(حاتمی - سوته دلان )

سه و نیم - همه چی با چشمای باز خوبه .. منکه چشامو نمیبندم .. نمیتونم ببندم

Monday, 27 May 2013

قاعده بازی

مهم این نیست که وقتی یه دلبری رو توی بهترین حالتش میبینی دوستش داشته باشی . یعنی درستشو بگم اصلا مهم نیست 
بهترین حالت که میگم یعنی اسمارت ترین حالت .. یعنی وقتی که کاملا بر اوضاع مسلطه .. وقتی که درباره ی چیزی که میدونه حرف میزنه .. وقتی که نیاز به کلک و فریب نداره 
چیزی که دهن شما رو در آینده صاف میکنه .. اینه که وقتی تک تک اتاقهای این هتل رو دیدی .. باز هم بتونی توش بمونی .. وقتی تک تک پرده های این نمایشنامه رو نظاره گر بودی باز هم بتونی دوباره و دوباره نگاهش کنی 

اکثرا توی ویترین آدمها یه سری پرده های موجه از شخصیتشون وجود داره ..پرده هایی که خوب حفظش هستن .. پرده هایی که تماشاچی ها قبلی وقت اجراش بلندتر کف زدن .. پرده هایی که با کمترین عرق ریزان روح برای بازیگر اجرا میشه 
ولی وقتی با یکی بمونی .. میبینی پرده هایی رو که با بند بازی اجراش میکنه .. پرده هایی رو که وقتی تموم میشن نفس نفس میزنه .. پرده هایی رو که اصلا وسطش میبره .. پرده هایی که اجراش برای خودش هم عذاب آورن ..ولی آدم دست خودش نیست بعضی وقتها باید اجراشون کنی 

مثلا یه جا رفتی و حرف از یه موضوع پیچیده است .. آدم زرنگ اگر چیزی از بحث ندونه ساکت میشینه .. ولی طرفت گاهی شروع میکنه یه پرده ی بند بازانه رو اجرا کردن .. چرا ؟؟ سئوال خیلی خوبیه .. و جوابش اینه .. به امید اینکه سقوط نکنه .. به امید اینکه تماشاچی لغزش هاشو نبینه و بعد بتونه بگه که این پرده رو هم اجرا کردم .. بلیط هم واسش فروختم .. رزومه هم ساختم 
.. ولی تماشاچی داریم تا تماشاچی  .. بعضی ها اونقدر محو دامن بازیگر هستن که دیالوگهاشو نمیشنون اصلا .. اما واسه بعضی دیگه ژوست اجرا شدن یک پرده استاندارد خیلی بالایی داره .. و خانم بازیگر وسط اجراست که اینو میفهمه و یا شاید هم هیچ وقت 
باید وقتی طرفت داره این پرده ها رو هم برات بازی میکنه باز هم بهش لبخند بزنی و دوستش داشته باشی .. که شدنیه .. بخدا شدنیه .. به شرط اینکه احمق فرض نشی  .. چون اونجا دیگه زور داره 

توی اجرا مهم ترین چیز صداقته ..  تماشاچی وقتی بازیگر به افتادن خودش بخنده .. باهاش میخنده .. ولی وقتی بازیگر افتادن خودش رو ایگنور میکنه و یا اصرار داره که نیافتادم .. تماشاچی بهش میخنده 


Friday, 24 May 2013

تئاتر زنان .. فیلم کوتاه .. فیلمهای این چند وقت

به همین الکی ای .. فقط میخوام یادم نره .. حس نوشتن ندارم (حس چی دارم ؟) .. فقط میخوام اینا یادم نره بعدا 

یک - یه دونه تئاتر که به سبک تایم پَسینگ نوشته میشه .. درباره ی زنان و تحولات حول و حوش اونها در جامعه ی ایرانی .. با نگاهی گذرا به دوره های قبل از صفویه .. و هرچی که به سمت زمان حال نزدیک میشه فشردگی و تمرکز تایم لاین بیشتر میشه و مثلا نیم ساعت آخرش فقط به زمان حال میگذره . یه چیز واحد میتونه داشته باشه توی تمام صحنه ها .. چیز یعنی المان .. مثلا به نظرم یه پرده وسط صحنه توی بک گراند باشه که از پشتش نور بتابه و سایه یه رختخواب رو به تصویر بکشه و زن و مردی که توی هر دوره ای با هم میخوابن ..شد یا نشد ؟! .. بالاخره 
چیز دیگه ای که الان به ذهنم میاد طراحی موسیقی و آوازی گروهی برای هر صحنه است که کار رو کمی به کار موزیکال نزدیک میکنه ولی تمام موزیکال نه بلکه برای تعویض دوره های مهم فقط گروه در حال عوض شدن صحنه آوازی میخونند با موسیقی زنده که گروهی خواهد بود روی صحنه .. بنویسیمش ..اجراش کنیم 

دو -  یک فیلم کوتاه با موضوع مادری مهاجر و ایرانی که دوستای هم مدرسه ی بچه 6 ساله شو توی کانادا دعوت میکنه یه روز برای بازی کردن توی خونه شون .. کلی خودشو درست میکنه و چند جور خوراکی فراهم میکنه و چند جور بازی تدارک میبینه .. و مقدار زیادی از فیلم به همین آماده سازی میگذره .. ولی در نهایت دوستای خارجی بچه نمیان هیچ کدوم .. با اینکه گفته  بودن میان .. هر کدوم سرشون به کار دیگه ای گرم میشه .. و نمیان .. ا
این میتونه عینا برای یک کارمند مهاجر اتفاق بیافته که همکار های شرکتشو دعوت میکنه یه روز و آماده سازی انجام میده ولی اونها هم به دلایل واهی نمیان هیچ کدوم .. مهم اینه که نیومدن اونها از عمد و برای بدجنسی نشون داده نشه .. خاکستری طور 

سه - دای هارد ها تموم شد .. رسیدم به فیلمهای آدم وار تر .. یه سری فیلم گرفتم که همشون مال ترکیه و اروپای شرقیه .. عجب مردم فلاکت زده و غمباری هم هستن .. همه صحنه هاخاکستری و برف دار و گل و شل .. یه جوری که صحنه های امیر کوستاریکا پیششون پاریسه .. یکیش هست "اوزاک" یعنی "دور" فکر کنم .. خیلی ساده و احمقانهو در عین حال عمیقه .. یه سادگی اصغر فرهادی طوری داره .. توی رنگ ونورهایی که خیلی خیلی به واقعیت نزدیکن
پل های مدیسون کانتی " رو هم دیدم .. یه نفر گفته بود که کتابش بهترین کتابش بوده .. فیلم رو میشد فهمید که اون ریزه کاری های حسی زنه رو که احتمالا توی کتاب دربارش قلم فرسایی شده، هر چقدر هم که مریل استریپ از جا برکننده بازی کنه نمیتونه در  بیاره ولی میشد پیام و حرف کتاب رو فهمید ، اینکه از عشق باید توی اوج خداحافظی کرد و پاره شد .. و چقدر آدمها شبیه کتابهای 
مورد علاقه شونند .. کاش یه روز یکی فیلم جان شیفته رو هم بسازه ما بفهمیم تو چه شکلی بودی آخر ..

یکی دیگه دیدم به نام " د دایوینگ بِل اند باتر فلای" به نظرم عالی بود .. داستان یارو که سکته مغزی میکنه .. توش یه صحنه هست که رسما به فلاکت میافتی و فاصله رو با دنیا حس میکنی .. زن سابق ژان داره باهاش از روی تابلویی که حروف روش نوشته شدن حرف میزنه .. ژان فقط میتونه پلک بزنه .. به حرف مورد نظرش که میرسه یه پلک میزنه ..  بعد معشوقه اش زنگ میزنه به بیمارستان و زن جواب میده روی پیغامگیر .. معشوقه میگه که نمیتونسته بیاد توی اون حال ببیندش ، و اینکه آیا ژان دوس داره که اون بیاد یا نه .. ژان شروع میکنه و حرف به حرف برای همسر سابقش که این مدت مثل پروانه دورش چرخیده بوده پلک میزنه این جمله رو که به معشوقه بگه  .. " هر روز منتظرم که بیای " ا


Monday, 6 May 2013

چه گوارا ..


خب دیگه وقتشه
یک هفت تیر روی پیشخونه
با دو تا تیر
یکی از همین روزها باید مست کنم .. سگ مست
هفت تیر رو بردارم
برم چه گوارای نیمه جون وکتک خورده رو بکشم

..

بدیش فقط اینه که وودکا ندارم
من باید چه گوارا رو هشیار بکشم

توی لحظه ی آخر توی چشمام نگاه میکنه .. میدونم

...

بهار 92

حبستو میکشم ..

یه چیزی همین الان شنیدم .. 
  همین الان که میگم یعنی همین الان .. ساعت 5 صبح روز 6 می سال 2013 

ماجرا از این قرار بود که 3 ماه رفتم سر تمرین تئاتر .. یا بهتر بگم سه ماه کشیدم خودم رو سر تمرین تئاتر .. بدون ذره ای بازخورد مثبت در وجودم از شرکت در تمرین ها .. پدیده ی نادری بود .. تئاتر که حال من رو دگر گون میکرد و میکنه سه ماه رس من رو کشید و حتی شب اجرا هم حال من رو خوب نکرد 
شک کردم بهش .. آره .. اینم عجیب بود .. دیگه آدم یه چیز رو باید بذاره و شک نکنه بهش .. ولی کردم .. و این شک خرابم کرد

گفتم فلانی گفته بود که من 35 ساله اجرا میکنم و هر روز که میام سر صحنه مور مور میشم .. هیجان دارم .. انرژی میگیرم .. من
 هنوز تاتی تاتی هم نکردم توی تئاتر .. یعنی تموم شد ؟ یعنی اشتباه کردم باز من ِ اشتباه کن ؟

بهش که گفتم گفت چی انتظار داشتی ؟ انتظار داشتی که یه چیزی از بیرون بیاد و حالتو خوب کنه ؟ 
گفتم آره دیگه .. انتظار داشتم وقتی اون "چیز" رو با دقت انتخاب کنی .. حالت رو خوب کنه 
گفت همچین چیزی امکان نداره .. با قانون مغایره .. چیزی از بیرون حال آدم رو خوب نمیکنه .. هیچ کاری .. هیچ پدیده ای هیچ زنی هیچ بویی هیچ رنگی .. این تویی که باید این کار رو بکنی در نهایت..ملال آوری در دراز مدت نقطه اشتراک همه ی اجزای عالمه .. هیچ پدیده ی جذاب بالذاتی وجود نداره  
دنیا رو سرم خراب شد .. چون معتقد بودم که باید یک پدیده ی جذاب بالذات برای هر آدم وجود داشته باشه .. چندین سال به این باور بودم که کار آدم فقط پیدا کردن اون پدیده است .. و حالا میشنیدم که پدیده ی جذاب بالذاتی وجود نداره  
گفتم پس چه فرقی هس بین فلان آدم و فلان آدم .. اگر منم که فرق و علاقه و عشق "ایجاد" میکنم . منم که جور دیگه نگاه میکنم ..منم که از نو کشف میکنم ... چه فرقی هست بین مهندسی عمران و فیلم سازی اگر منم که هیجان و لذت ایجاد میکنم .. چه فرقی هست بین چیزهای توی دنیا.. بین اون چیزی که مثلا با درون من ارتباط برقرار میکنه و نمیکنه  
گفت فرقش اینه که باید کاری رو انجام بدی که بتونی توش این فرق رو ایجاد کنی .. بتونی هر روز از نو کشفش کنی .. توی آدمها و کارهای دنیا باید اونی رو انتخاب کنی که بتونی تنگه ی ملال آوریشو خرد کنی .. حبسشو بکشی .. بتونی از پس تکراری شدنش بر بیای بتونی توش ایده ی نو بیاری .. از نو بشناسیش .. از زاویه جدید نگاهش کنی .. شاید تو توی مهندسی عمران نتونی این کارو بکنی ولی اون چیزی که با درونت ارتباط برقرار کرده فرقش با چیزای دیگه اینه که میتونی هر روز دوباره نگاهش کنی . از نو.. کسی که 35 ساله توی اجرا هر روز چیز تازه میتونه ببینه آدمیه که برای اجرا ساخته شده .. آدمهایی هم که 30-40 سال توی عشقشون هر روز چیز تازه میبینن  هم آدمهایی هستن که برای هم ساخته شد 

دنیا دوباره آباد شد 

Tuesday, 16 April 2013

خلاف

انجام یک کار غیر قانونی یکی از بزرگترین لذت هایی هست که هر بشر توی مدتی که از خدا عمر گرفته میتونه تجربه کنه .. و باور کنید تا تجربه نکرده باشید نمیتونید به عمق لذتش پی ببرید 
شاید خیلی ها تجربه ی یک تقلب حساب شده و تر و تمیز و کاملا افکتیو رو توی دوران دبیرستان یا دوران طلایی دانشگاه داشتید .. تقلبی که به راحتی نمره ی شما رو از 7 به 15 ارتقا میده .. یا از 15 به 19.5 ..دیدم که میگم !! و در هر دو حالت حلاوتی که از اجرای بدون نقص یک برنامه ی خلاف زیر زبان حس میشود چیزی است که با هیچ متر و معیار و نمره ای قابل سنجش نیست ..
دیدن سریال "بریکینگ بد " هم البته در این زمینه کمک شایانی به شما میکنه .. اینکه ببینید که احساس زنده بودن و دویدن خون شادابی در رگهای انسان چگونه با انجام عمل خلاف قانون در یک انسان به وجود میاد . خلاف حتی سرطان رو درمان میکنه !!ا

سطح آدرنالین توی خون شما به حدی بالا میره که حتی با بزرگترین رولر کوستر ها هم نمیشه مقایسه اش کرد ..وقتی که شما در حال انجام خلاف هستید و ماشین پلیس از کنارتون عبور میکنه .. اون لحظه ی فراموش نشدنی 
این حس با بزگتر شدن عواقب کار خلاف شما بزرگتر و بزرگتر میشه .. مثلا اگر بدونید که با لو رفتنتون ممکنه از کشور بیرونتون کنند .. یا جریمه ی مالی بسیار هنگفتی متوجه شما باشه .. یا امثال این 
به شخصه چیزی که توصیه میکنم اینه که خلافتون روی آدم دیگه ای تاثیر نذاره بلکه با دولت یا همچین چیزی طرف بشید .. چون که کنار اومدن با عذاب وجدان ..دردسریه که هیجان من یکی رو بد جوری فرومینشاند .. ولی اگر عذاب وجدان نباشه .. هر لحظه اش لذت خالصه .. 
خلاف خوش دوستان عزیز 

Monday, 25 March 2013

سری کاری

عید شد اینجا و ما هم چند نفری رو ماچ کردیم ..دو سه نفر کمتر از پارسال و اینهم از نشانه های ظهوره و همین جوری پیش بره یه روزی میرسه که عید میشه و هر کس خودشو توی آینه ماچ میکنه و فرداش یارو ظاهر میشه .. ا

هر شب یه جورایی که نمیدونم چجوریه تا 5 بیدار میمونم و هر چی هم سعی میکنم که نمونم باز نمیشه..باز میمونم ..و هر چی هم که میخوام مثلا الن دیجنرس های شر و ور و چمیدونم فمیلی گای تیکه تیکه و اینا رو از ساعت 12-5 نگاه نکنم و مثلا همون 2 برم بخوابم که شاید سحر خیز شم و کامم روا شه باز نمیشه .. گقتم میرم مسافرت .. کامپیوتر نیس .. بر میگردم به عادت آدمیزادی .. ولی توی مسافرت هم از متافیزیک و روح احضار کردن و شر و ور بحثمون بالا گرفت با یکی از خردورزان و باز تا ساعت 5 بیدار موندم .. اون و زنش جنازشون رو کشیدن توی تخت و من هم رفتم طبق عادتم بخوابم ..با مقدمات 

توی حرفا  یه چیزی گفتم ولی که خوشم اومد (آره من همونم که از خودم خیلی خوشم میاد ..دیگه اینجا که میتونم بگم که یه حرفی  زدم خوشم اومد که .. کلی زحمت کشیدم که همونجا نرفتم توی آینه ماچ کنم خودم رو .. چشش در آد .. !!) .. گفتم از انقلاب صنعتی به این ور فقط "روش"هایی باقی موندن که میشد تولید انبوه بشن .. توی همه چی ..و وقتی میگم همه چی..یعنی همه چی ..از آموزش گرفته تا تولیدات خوراکی ..و این باعث هر چه بیشتر و بیشتر سری کاری شدن همه چیز و به فنا رفتن یونیک نس آدمها شده و میشه .. و همین باعث شده که روشهایی مبتنی بر ذات انسان جنرالایز بشن و عموم، گله وار ازشون پیروی کنن و روشهای متوجه به فردیت و ذات متفاوت آدما از بین برن .. یا به شدت به حاشیه رانده بشن .. مثل عرفان که مدرسه ای بوده که هر شاگردش با شاگرد بعدی متمایز از کار بیرون میآمده  

هر چند دونستن این کثافت جهانی فرقی به حال عموم نخواهد داشت و حرف زدن ازش مجددا در همون حاشیه قرار خواهد گرفت چون کسی اصلا متوجهش نخواهد شد (به دلیل اینکه کسی با روشهای متوجه به فردیت متمایز انسانی با انسان دیگر آشنا نیست ) ولی نوشتنش اینجا بلند بلند فکر کردنه و باعث میشه خودم یادم بمونه .. و وقتی که فکر میکنم با خودم که چرا نمیخوام چرخهای این اجتماع رو بچرخونم بدونم که دقیقا چیکارنمیخوام بکنم ..چیش اذیتممیکنه و از کجا راه من با این جامعه جدا شده از هم .. آره از انفلاب صنعتی به این ور 

...

بچه که بودم همیشه بابام میگفت که برم وردستش وایسم و یه چیزی یا یه کاری یاد بگیرم مثلاوقتی به ماشین ور میرفت .. یا وقتی کولر رو سرویس میکرد .. یا وقتی بعد از دزدی خونه واسه خونه نرده درست میکرد روی دیوار ها .. یا وقتی برای حیاط خلوت سقف کاذب میزد .. یا وقتی آشپزخونه رو اپن میکرد .. یا هر سال که خونه رو رنگ میکرد .. (بله بابای من همه ی این کار ها رو میکرد) و من همیشه نمیدونم چرا برام مثل مرگ و عذاب بود که برم وایستم .. ولی چون بابام به روم میاورد حالا به هر صورتی .. وردستش به هیچ دردی هم که نمیخوردم باید میرفتم وای میستادم و آچار میدادم دستش برای رهایی روحم از عذاب وجدان .. در حالیکه تا هیچ وقت یاد نگرفتم که آچار کلاغی یا پیچ رزوه تو آهن دقیقا به کدوم یکی از اجزای اون کیف خنزر- پنزر اطلاق میشد 
دیشب فهمیدم که بعد از گذشت 20 سال از اون دوران .. بابای من هنوز همون باباست و من هنوز همون آدم معذب .. وقتی که گفتیم که جوجه ها رو به علت برودت هوا بذاریم توی فر و از باربیکیوی روی بالکن استفاده نکنیم .. سوپرحاجی ما به اسرار والنتیر شد برای درست کردن باربیکیو روی بالکن زیر برف .. و من حس بچگیم اومد سراغم باز .. در اومدم به خنده همین داستان رو گفتم ودیدم که دو سه نفردیگه ای هم با من هم داستانن .. باعث شد که دسته جمعی بریم روی بالکن و با وودکا و سیگار فضا روگرمتر کنیم .. روی جوجه ها که با فرچه کره و زعفرون میمالیدم نگاه و خنده ی معنی داری مبادله شد .. که یه دنیا میارزید .. ولی چیزی که باعث سبز شدن شاخهام شد اینکه بابا سیگاری که به شوخی تعارفش کردم  گرفت و دو سه پکی به سختی بعد از 40 سال ترک کردن زد ..  نمیدونم من خیلی به خودم گرفتم قضیه رو یا واقعا بابا ی آدم در هر سنی میتونه بپاشدت یا بسازدت .. هر چی که هست میدونم که میخوامش خیلی